تبليغاتX
راه زندگی

راه زندگی

راه خدا و زندگی

پيام من عشق است

پيام من عشق است.

به خودت عشق بورز كه آغاز كار است.

سپس به آناني كه به تو نزديك اند،عشق بورز.

پس از آن به دنيا و كل جهان.

فقط در اينصورت قادر خواهي بود به خدا عشق بورزي.

سفر از خود آغاز مي شود و درخدا پايان مي پذيرد. اين دو، دو كرانه

رودخانه هستند. تو يكي از كرانه ها هستي و خدا آن ديگري و عشق

پلي است بين اين دو كرانه. اين پـــــل از روي كل رودخانه مي گذرد

اما انسانها از عشــــــق مي هراسند. به همين دليل است كه به عبادت

مي پردازند. هرگز نمي فهمند كه چه مي كنند. عبادتشان از روي ناداني

است، تا زمانيكه عبادت ازعشق سرشار نشود نمي تواند راستين باشد.

زندگي مردم از عشق بي بهره است اما همچنـــان به كليساها و معبدها

مي روند. اين كار كاملا بي معني است! تا زمانيكه در عشـــــق زندگي

نكني نمي تواني وارد هيچ معبدي شوي و كسي كه در عشــــق زندگي

مي كند نيازي به وارد شدن به معبد را ندارد، او از قبل در آنجاست.

اين پيام ساده را بخاطر بسپار و با آن زندگي كن، زيرا آن، نظريه اي

نيست كه بدان باور يابي، بلكه خود زندگي است.

در عشق شكوفا شو.

رايحه دلنواز عشق را پراكنده ساز- كه اين عين عبادت است.

تنها رايحه دلنواز عشــــق به خدا مي رسد نه هيچ چيز ديگر.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:37  توسط پویا پویا  | 

راه ناپیموده

               راه ناپیموده
 
در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا می‌شدند
و افسوس که نمی‌توانستم هر دو را بپویم؛
چرا که فقط یک رهگذر بودم
ایستادم ...
و تا آن‌جا که می توانستم به یکی خیره شدم،
تا جایی که در میان بوته ها گم شد...
 
 
پس بی‌طرفانه آن دیگری را برگزیدم.
شاید به خاطر این‌که پوشیده از علف بود
و می‌خواست پنهان بماند
اگر چه هر دو یکسان لگد کوب شده بودند.
 
 
و هر دودر آن صبحگاه همسان به نظر می رسیدند؛
پوشیده از برگ، بی ردّ پایی بر آن‌ها
آه ... من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم
با آن‌که می‌دانستم که هر راهی به راهی دیگر می‌رسد
شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم 
 
 
سال‌های سال بعد روزی
با حسرت به خود خواهم گفت:
در جنگلی دو راه از هم جدا می‌شد و من
آری - من – راهی را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت
و تمامی تفاوت در همین بود.
 
 
 
 
 
The road not taken
         Robert Frost
Two roads diverged in a yellow wood
And sorry I could not travel both
And be one traveller, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth
 
 
Then took the other, as just as fair,
And giving perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
 
 
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
 
 
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I -
I took the one less travelled by,
And that has made all the difference.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:59  توسط پویا پویا  | 

یک روز زندگی(حکایتی خواندنی)

یک روز زندگی(حکایتی خواندنی) :

 دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
            پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
         

    به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن".
            لا به لای هق هقش گفت: اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد"...
        

   خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و یک روز زندگی كن".

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم".
         

  آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
          او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما .... 
        

  اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
       

   فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
         زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است...
          امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 5:35  توسط پویا پویا  | 

نی شکسته

نی شکسته

 با این دل ماتم زده آواز چه سازم 

 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم 

 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز 
 

با بال و پر سوخته پرواز چه سازم 

 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات 

 با این همه افسونگری و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود

از پرده در افتد اگر این راز چه سازم 
 

گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز 

 با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم 

 تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست 

 از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود

دو از تو من دل شده آواز چه سازم

 

شعر از امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:34  توسط پویا پویا  | 

فسانه ی شهر

فسانه ی شهر

صبا به لرزش تن سیم تار را مانی
 به بوی نافه سر زلف یار را مانی
 به گوش یار رسان شرح بی قراری دل
 به زلف او که دل بی قرار را مانی
 در انتظار سحر چون من ای فلک همه چشم
بمان که مردم چشم انتظار را مانی
سری به سخره ی زانوی غم بزن ای اشک
 که در سکوت شبم آبشار را مانی
به پای شمع مه از اشک اختران ای چرخ
 کنار عاشق شب زنده دار را مانی
 ز سیل اشک من ای خواب من ندیده هنوز
 چه بستری تو که دریا کنار را مانی
گذشتی ای مه ناسازگار زودگذر
 که روزهای خوش روزگار را مانی
 مناز این همه ای مدعی به صحبت یار
 که پیش آن گل نورسته خار را مانی
 امان نمی دهی ای سوز غم به ساز دلم
بیا که گریه ی بی اختیار را مانی
 غزال من تو به افسون فسانه در همه شهر
 ترانه ی غزل شهریار را مانی
نوید نامه ات ای سرو سایه پرور من
 بگو بیا که نسیم بهار را مانی

امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:31  توسط پویا پویا  | 

فيلم راز

بخشي از ديالوگ‌هاي فيلم راز، فيلمي كه در جهان سروصداي زيادي كرد.

سراسر اين فيلم نظرات نويسنده‌هاي بزرگ، فيلسوفان، روان‌شناسان و درمانگراني است كه همه به وجود قانون جذب و اثرات آن اعتقاد دارند و بيننده را هم تشويق مي‌كنند تا آن را در زندگي جدي گرفته و به تأثيرات شگرف آن ايمان بياورند.

جيمز آرتوري (فيلسوف): هر آن‌چه كه تا به امروز داريم و يا هستيم، نتيجه افكار و احساسات گذشته ما بوده كه الان نتيجه‌اش را مي‌بينيم. پس اگر بخواهيم آينده‌اي درخشان (بنا به خواسته خود) داشته باشيم، بايد از هم اكنون تمام افكار و احساسات خود را به‌صورت مثبت به آن سمت هدايت كنيم.

دكتر جان ويتال (فيزيكدان كوانتوم): شكرگزاري؛ كليد فراواني و بركت الهي است. وقتي فكري كرده و تشكر مي‌كنيم بيشتر جذب مي‌كنيم. هر روز صبح به خاطر آن‌چه كه داريد و آن‌چه كه هستيد شكرگزاري كنيد.

مايك دولي (نويسنده):
وقتي آرزوي خود را تجسم كرده و با چشماني بسته و با تمام وجود آن را حس مي‌كنيد قطعاً به آن آرزو خواهيد رسيد. چون ذهن انسان قدرت تشخيص واقعيت از خيال را ندارد. وقتي شما تصور مي‌كنيد كه مثلاً در يك مسابقه برنده شده‌ايد. و با تمام وجود جزييات آن را احساس مي‌كنيد و از برنده شدن لذت مي‌بريد، ذهن آن را به كاينات ارسال مي‌كند و آن خيال به واقعيت مي‌انجامد.

ميكائيل بكويت (روان‌شناس):
احساسي كه همراه با شور و اشتياق فراوان باشد تبديل به قدرت دروني مي‌شود. در نتيجه قدرت كاينات را افزايش مي‌دهد.

وظيفه ما چگونگي رسيدن به خواسته نيست، وظيفه ما فقط خواستن از ته دل است، كاينات خودش چگونگي آن را براي‌مان فراهم مي‌سازد. فقط ايمان داشته باشيد كه رسيدن به آن‌ها براي شما امكان‌پذير است و شما لياقتش را داريد.
علاوه بر تجسم آن را احساس كنيد و از آن لذت ببريد و شكر گزارش باشيد.


جك كانفيلد (نويسنده):
هر آن‌چه كه ذهن انسان قادر باشد آن را درك كند، مي‌تواند واقعيت پيدا كند.
هر روز دقايقي با چشماني بسته و در حالت آرامش خواسته خود را مجسم كنيد و با تمام وجود آن را احساس كرده و از آن لذت ببريد. به افكار الهام شده خود اعتماد كرده و به آن عمل كنيد.

مثلاً وقتي به بدهكاري خود مي‌انديشيد احساس منفي و بدي پيدا مي‌كنيد، در نتيجه فركانسي كه به كاينات مي‌فرستيد، منفي است و شما اين موضوع را قوت مي‌بخشيد و در نتيجه بدهكاري شما بيشتر مي‌شود (يعني بدهكاري را جذب مي‌كنيد).


جيمز آرتوري (فيلسوف):
فكرتان را عوض كنيد. ثروت يك قرارداد ذهني است و هر كس قادر به تغيير اين باور است، به شرط خواستن شما، پول، بخشي از ثروت است. زندگي بايد در همه وجوه غني و عالي باشد. بايد ابتدا به آرامش و شادي دروني دست يافت، وقتي آن را به دست آوريد، بقيه خواسته‌ها پديدار خواهند شد.
همه ما خالقان جهان خود هستيم، پس دريابيد كه چه افكار و احساساتي داريد. چرا كه نتيجه آن تعيين كننده نوع زندگي شماست.
خودتان را غني كنيد. از درون عشق و شادي را حس كرده و لذت ببريد زيرا اين احساس به بيرون منعكس مي‌شود و جهان همان احساسات را چند برابر قوي‌تر به شما بر مي‌گرداند.


باب پراكتور (فيلسوف):
عاشق خودتان باشيد. وقتي عميقاً خود را دوست بداريد، مي‌توانيد ديگران را نيز همان‌طور كه هستند، دوست بداريد.


استرهيگز (درمانگر):
احساس خوب را فقط مي‌توانيد از درون خودتان بيابيد. هيچ‌كس ديگري قادر نيست اين احساس را به شما بدهد، مگر اين كه خودتان آن را داشته باشيد و ديگران آن را به شما منعكس كنند.
دست از كنترل ديگران برداريد و فقط روي افكار و احساس خود متمركز شويد.

جان‌گري (نويسنده): افكار و احساسات ما عملكرد جسم ما را هدايت و كنترل مي‌كنند. توجه داشته باشيد كه تنها يك داروخانه خوشبختي وجود دارد و آن ذهن انسان است كه بزرگ‌ترين عامل شفا بخشي است.

دكتر جان دمارتيني (فيلسوف): بيماري و ناراحتي، نتيجه تنش و افكار منفي است. افكار و احساسات منفي، نشانه و علامت به وجود آمدن بيماري‌ها هستند. تفاوت بين ترس و اميدواري، بيماري و سلامتي است.

دكتر مبين جانسون (پزشك): ما قادريم كه از درون، خود را شفا دهيم. هر روزه سلول‌هاي بسياري در بدن مي‌ميرند و از نو ساخته مي‌شوند، پس اگر بخواهيم مي‌توانيم تنش فيزيولوژيكي را برداريم. بعد خود به خود، بدن، خودش را ترميم مي‌كند.


جان‌‌‌گري (نويسنده):
مهم اين نیست كه ديگران در مور دشما چه فكر مي‌كنند و چه نظري دارند، مهم آن است كه ما در مورد خودمان چگونه فكر مي‌كنيم و چگونه ذهن‌مان را تحت كنترل خود در مي‌آوريم. اگر قادر باشيم چنين كنيم. همه چيز را مي‌توانيم به حالت اوليه و سالم بر گردانيم.


جك كانفليد (نويسنده):
انسان همان چيزي مي‌شود كه به آن مي‌انديشد. با ناخواسته‌هاي خود نجنگيد، چرا كه قوي‌تر و بزرگ‌تر مي‌شوند. با اين كار تمام تمركز خود را بر روي چيزهايي كه نمي‌خواهيم، مي‌گذاريم و ناخواسته‌ها را به سوي خود جذب مي‌كنيم.
اگر ضد جنگ هستيد در گروه ضد جنگ فعال نباشيد، بلكه به گروه صلح بپيونديد.


ميكائيل بكويت (روانشناس):
به ياد داشته باشيد كه در عالم به اندازه همه افراد نعمت و فراواني وجود دارد و اين دروغي بزرگ و يك كابوس است كه به اندازه همه نعمت نيست و كمبود وجود دارد. واقعيت اين است كه بيشتر از نياز همه ما در جهان نيرو، عشق، انرژي و نعمت وجود دارد.

هرگز در مورد چيزهايي كه نمي‌خواهيد، نه چيزي بخوانيد و نه حرفي بزنيد. تمام توجه خود را فقط به روي خواسته‌هاي‌تان متمركز سازيد.

دكتر بين جانسون (پزشك):
در بدن ما بعد از مولكول‌ها، به اتم و بعد از اتم به جريان انرژي مي‌رسيم كه در سر تا سر وجودمان با سرعت در حركت هستند.
به خوبي مي‌دانيم كه انرژي را هرگز نمي‌توان به وجود آورد و يا از بين برد، انرژي ابدي و هميشگي است فقط مي‌توانمد از شكلي به شكل ديگر درآيد.

به ياد داشته باشيد هر آنچه كه امروز هستيد نتيجه افكار، احساسات و رفتار گذشته شما بوده پس اكنون بخواهيد زندگي‌تان متحول شود به خوبي قادريد زندگی خود را تغيير دهيد. چرا كه شما هرگز يك قرباني نيستند.

افكارتان را هدفمند انتخاب كنيد، زيرا شما مدير افكار خود هستيد.
قانون جاذبه، انسان را از عادات ارثي و ناتواني‌ها آزاد مي‌سازد.


جك كانفليد (نويسنده): شما در مورد خود هر فكري داشته باشيد همان درست است نتيجه همان خواهد بود اگر بگوييد ناتوانم، ناتوان مي‌شويد و اگر بگوييد قدرتمندم، قدرتمند خواهيد شد.

نيل دونالد والش (نويسنده):
در دنيا هيچ تخته سياهي وجود ندارد كه سرنوشت شما را نوشته باشد. در حقيقت اين خود ما هستيم كه سرنوشت‌مان را مي‌سازيم. مأموريت ما توسط خود ما انتخاب مي‌شود.

احساس و تجربه لذت است. هدف آن است كه در زندگي احساس عشق و آرامش و لذت كنيم. پس هر آن‌چه را كه به شما احساس عشق و لذت مي‌بخشد دنبال كنيد. رسالت واقعي شما قطعاً همان كار خواهد بود. كاري در جهان وجود ندارد كه شما نتوانيد انجام دهيد؛ اين خواسته خداوند است.


ميكائيل بكويت (روانشناس):
شما فوق‌العاده‌ايد نيرويي در درون شماست كه از خودتان هم عظيم‌تر است كه شما را هدايت و راهنمايي مي‌كند. نيرويي بسيار قوي و عظيم كه وقتي به آن اجازه رشد و شكوفايي مي‌دهيم و به آن اعتماد مي‌كنيم ما را به مقصد نهايي كه همان عشق و آرامش و شادي است.

جان آساراف: در واقع راز بر اساس قانوني به اسم قانون جاذبه قرار دارد و به زبان علمي بايد گفت كه هر چيز فركانس خودش را دارد. همه چيز در حال ارتعاش است.

راز مي‌خواهد درست فكر كردن را به شما بياموزد تا بدن شما و افكارتان ارتعاش درست داشته باشند تا آن‌چه را مي‌خواهيد به زندگي خود جذب كنيد.



"مجله موفقیت"
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:50  توسط پویا پویا  | 

شراره های الماس گونه ی سخن(سخنان بزرگان) ف.شیدا

شراره های الماس گونه ی سخن(سخنان بزرگان) ف.شیدا

انسان خردمند ، تار و پودهای اصلی زندگی را می یابد .* اُرد بزرگ

زندگی خواب است و عشق رؤیای آن .* موسسه

وقت گرانبها است ، اما حقیقت گرانبها تر است . *دیسرائیلی

با گذشت ، شما چیزی را از دست نمی دهید بلکه بدست می آورید . *اُرد بزرگ

در این دنیا از دو راه می توان موفق شد ؛ یا از هوش خود و یا از

 نادانی دیگران .* لابرویر

مردم موفق امروز کودکان جسور دیروز بوده اند .* دیسرائیلی

سرود هستی آهنگی ملایم و کشیده دارد .* اُرد بزرگ


مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری

 گام بر می داریم. *هـولمز


انسان بدرستی همان میشود که به آن فکر میکند . *فلورانس نایتینگل


آشکارترین خصلت ایرانیان کمک به مصیبت زدگان دیگر سرزمین هاست .

خواجه نظام الملک


جوانی اشتباه است ، کهولت مبارزه و پیری پشیمانی .* دیسرائیلی


جوانی که به بالا نمی نگرد ، نظرش به پایین می افتد و کسی که به را ه کمال

 نمی رود ، به پستی می گراید. *دیسرائیلی

دل کسی که خاطر شاه دادگر از او مکدر باشد جایگاه دیو است .* بزرگمهر


شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.

تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند. *نیچه

شکست های زندگی ، درهای پیروزی را می گشاید و خودپسندی درهای پیروزی

 را یکی پس از دیگری می بندد .* اُرد بزرگ


آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .

اُرد بزرگ


اهل فرهنگ و هنر ، سازندگان آینده اند .* اُرد بزرگ


رامترین کلماتند که طوفانی را با خود به همراه می آورند . افکاری که با پای کبوتران

 پیش می آیند جهان را مسخر می سازند . *نیچه

سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.

مارکوس گداویر


اگر بکوشی و در پی نصیبی حتی برای خود باشی بدان که صالحی .

* جبران خلیل جبران


معتقدم که پس از گرسنگی و چه بسا پیش از آن ، تنهایی بزرگترین مسئل بشر است .

* مسعود فرزاد


مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی . *کریستوف مارلو

انسان عاقل همیشه از بدگوییهایی که از او می‌شود استفاده می‌کند . *ژرژ بانه

رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی .* اُرد بزرگ


اگر به موفقیت خود واقعا ایمان داشته باشید حتما پیروز خواهید شد. *داوید شوارتز

کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست .* اُرد بزرگ


شخص باید لایق ستایش باشد ولی از آن بگریزد .* فنلون

خموشی ، دری به سوی نگاه ژرف تر است .* اُرد بزرگ

همین قدر که برای بدست آوردن آرزوئی اراده کنیم ، یک گام بلند در راه نیل بدان

 برداشته ایم . *سی فوست

كسي كه زبانش را حفظ كند خدا عيب او را مي پوشاند. (امام علي «ع»)


كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا (ضرب المثل شرقي)

كار ريشه هاي تلخ و ميوه شيرين دارد. (ضرب المثل آلماني
)

نگارش انديشه ها، سرمايه آينده است. (ضرب المثل اسپانيائي
)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:1  توسط پویا پویا  | 

تو انسانی، انسان

به حال بیندیش و از افکار گذشته و دغدغه های آینده رها شو،
به نهایت سادگی و سکوت بیندیش و از همهمه محیط اطراف فاصله بگیر
چشمانت را ببند و بگذار که همه چیز و همگان از تو عبور کنند
درونت صافی ریز بینی است
آنچه که لایق توست را حفظ خواهد کرد.

بگذار و بگذر

دستانت را باز کن و بگذار گذر باد ها بدنت را در ربایند،
از هر انچه که تو را احاطه کرده اند و نام تو را بر خود نهاده اند رها کن
تو وجود دیگری هستی دقیق تر بنگر
با لذت و اشتیاق و آرامش زندگی کن
بر بودن و زیستن خود شکرگزار باش

اندیشه ات را همچون بال پرندگان بر بلندترین نقطه هستی نشانه بگیر
ستارگان بر ستایش تو سجده خواهند کرد
یقین داشته باش و کرامت خود را باور کن.

تو انسانی، انسان
تکرارش کن و زوائد را از این وجود مقدس دور کن
انسان بودن تو را کافی است تا خدا شوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:24  توسط پویا پویا  | 

زندگي هم در حکم سلف سرويس است

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف

سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين

رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه

لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي

به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند

و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من حدود بيست

 

دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا

مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!

موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا

سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان

چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي

خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»


امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي غذا را

روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه

نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که

اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در

بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به

ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم

است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.


 از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:21  توسط پویا پویا  | 

بهشت و دوزخ در درون ماست

اگر كسی با خودش شادباشد، متمركز باشد، نیازی نیست به هیچ كجا برود، زیرا نمی توانی هیچ جایی را بهتر از وجود دورنی خودت پیدا كنی.
تمام رستوران ها، سینماها، قمارخانه ها مورد بازدید مردمانی بسیار بیچاره اند كه تماسشان را باخودشان ازدست داده اند. آنان نمی دانند كه در درونشان فضایی را دارند كه زیباترین و لذیذترین است.
البته هركس به من نگاه كند فكر می كند كه باید زندگی یكنواخت و كسل كننده ای باشد. من می توانم برای زندگانی های متعدد در اتاقم زندگی كنم. من هیچ فایده ای نمی بینم كه به هیچ كجا بروم  ، زیرا آنچه را كه شما در پی آن هستید، من یافته ام و آن را در درونم یافته ام. و شما در سراسر دنیا دنبال آن می گردید و پیدایش نخواهید كرد.برای تو، یقیناً به نظر می رسد كه اگر مجبور بودی در یك اتاق زندگی كنی، احساس بی حوصلگی می كردی، ولی تاجایی كه به من مربوط است، حتی فكر بیرون رفتن در من پیش نیامده است.
من فقط چنان عمیقاً و چنان زیاد از خودم لذت می برم كه نمی توانم تصور كنم كه جایی وجود داشته باشد كه مرا بیش از آنچه كه هستم بسازد.من در تمام دنیا بوده ام.

من در میلیون ها خانه و هتل به سر برده ام... ولی این اهمیت ندارد، هركجا كه هستم، همیشه خودم هستم. و چون هرجا كه هستم مسرورم، آن مكان برایم سرورانگیز می شود. در كرتCrete یك خبرنگار یونانی از من پرسید  ، زیرا او مرا در پوناPoona دیده بود، در اورگانOregon دیده بود و اینك در كرت با من مصاحبه می كرد  ، "باگوان، چگونه همیشه ترتیبی می دهید كه در بهشت زندگی كنید؟"
گفتم، "مسئله ی یافتن بهشت نیست. مسئله ی حمل كردن آن در درون است، تا هركجا كه بروی در آنجا وجود داشته باشد. و اگر آن را در درونت نداشته باشی، نمی توانی آن را در هیچ كجای دیگر پیدا كنی. بهشت فقط در یك مكان وجود دارد و آن در درون تو است. ربطی به خانه ها و مكان ها ندارد. و اگر حوصله ات سر برود، این فقط یعنی كه تو امیدوار بودی آن را دراینجا پیداكنی و آن را پیدا نكرده ای پس كسل هستی و فكر می كنی به مكان دیگری بروی تا آن را بیابی.
در آنجا نیز آن را نمی یابی، پس باردیگر حوصله ات سر می رود و زندگی شروع می كند بیشتر و بیشتر كسالت آورشدن. همانطور كه پیر می شوی، زندگی یك كسالت محض sheer boredom می شود، زیرا شروع می كنی به درك این كه بهشت در هیچ كجا وجود ندارد. و معجزه این است: تو در تمام این مدت آن را در درونت حمل می كرده ای.
می توانی به كره ماه بروی، ولی به درون نخواهی رفت، نمی توانی آن را باور كنی: "درون من و بهشت؟ ناممكن است!" تو شرطی شده ای كه از خودت متنفر باشی، خودت را سرزنش كنی، خودت را رد كنی: "درون من؟ و بهشت؟"بنابراین از همان آغاز، ردشدن است. هرگز به درون نمی روی؟ فقط این را امتحان كن. من تو را باز نمی دارم....... اگر بهشت خودت را یافته باشی، هنوزهم می توانی به رستوران بروی، هنوزهم می توانی به سینما بروی، هنوز هم می توانی به قمارخانه بروی، ضرری ندارد. ولی درهیچ كجا احساس كسالت نخواهی كرد.در زندان آمریكا كه بودم، هر پنج زندانبان، یكی پس از دیگری، دیریازود حیرت می كردند كه من امور را به چه راحتی دریافت می كنم. و از من می پرسیدند، "به نظر نمی آید كه شما مختل شده باشید. آشكارا به نظر می رسد كه دولت می خواهد شما را تحقیر كند، ولی شما تحقیر نشده اید. كاملاً از آن لذت می برید."گفتم، "اهمیتی ندارد. من هرجا باشم خودم هستم  ، در زندان یا در كاخ. من تغییر نمی كنم. فضای درونی من بی تغییر می ماند. هیچكس نمی تواند مرا تحقیر كند. هیچكس نمی تواند مرا رنجور سازد."
درواقع، درست عكس این رخ داد: وقتی كه از نخستین زندان بیرون آمدم  ،جایی كه بیشتر از همه جا ماندم  ،در چشمان زندانبان اشك جمع شده بود. و او گفت، "ما دلمان برایت تنگ می شود. دلم می خواست كه نزد ما می ماندی.  تو تمام طعم این زندان را تغییر دادی." من در بخش بیمارستان بودم و بیشتر اوقات در اتاق پرستار یا در اتاق دكتر نشسته بودم. و تمام مقامات زندان می آمدند و سوال می پرسیدند. و سرپرستار به من گفت، "چنین چیزی هرگز قبلاً اتفاق نیفتاده است. این مقامات عالی رتبه، این مردمان گنده هرگز اینجا نمی آیند. هر ماه یكی دو دقیقه برای بازدید می آیند. و حالا روزی شش بار رییس زندان می آید، پزشكان می آیند، همه می آیند و همه مشكلات روحی دارند و شما اینجا را یك مدرسه كرده اید." یكی از پرستارها بسیار علاقمند بود، زیرا لیسانس خودش را در فلسفه گرفته بود و گفت، "این نخستین فرصت من است تا با كسی صحبت كنم كه مشكلات مرا درك می كند. من نمی توانم با هیچكس در این زندان صحبت كنم. من پس از گرفتن لیسانس خودم به اینجا ملحق شدم و یك پرستار شدم. من نه می توانم چیزهایی را كه می دانم برای اینها بگویم و نه می توانم از كسی سوال كنم."
او حتی برای تعطیلات هم بیرون نمی رفت و دایما نزد من می آمد. و آنان بسیار خوشحال بودند كه من سه روز تمام با آنان بودم... همیشه این را به یاد خواهند داشت.  و آنان عكس های مرا از روزنامه ها می بریدند و از من امضا می گرفتند تا یادگاری نگه دارند. ولی من گفتم، "آیا با سایر زندانیان هم چنین می كنید؟"
گفتند، "ما نمی توانیم شما را به چشم یك زندانی نگاه كنیم.  فقط می توانیم شما را به عنوان میهمان نگاه كنیم." مسئله این نیست كه كجا باشی. مسئله این است كه آیا خویش را می شناسی یا نه.  اگر نشناسی، هر مكانی یك جهنم است و دیریا زود كسالت آغاز می شود. بنابراین با تغییر دادن مكان نمی توانی از بیحوصلگی و كسالت فرار كنی، همچون سایه تو را تعقیب خواهد كرد. فقط با تغییردادن آگاهی است كه از هرگونه امكان كسالت خلاص خواهی شد.این پرسش تو بود كه به یادم انداخت كه آری، من دوماه است كه بیرون نرفته ام. من حتی در موردش فكر هم نكرده بودم. من فقط می آیم تا شما را ببینم و با شما خوش باشم  و سپس می روم و در اتاقم می مانم  ، فقط با خودم. من نیازی ندارم كه چمدان یا كتاب ها را باز و بسته كنم. آن میمون مرده است!

اوشو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:32  توسط پویا پویا  |