بهشت و دوزخ در درون ماست
تمام رستوران ها، سینماها، قمارخانه ها مورد بازدید مردمانی بسیار بیچاره اند كه تماسشان را باخودشان ازدست داده اند. آنان نمی دانند كه در درونشان فضایی را دارند كه زیباترین و لذیذترین است.
البته هركس به من نگاه كند فكر می كند كه باید زندگی یكنواخت و كسل كننده ای باشد. من می توانم برای زندگانی های متعدد در اتاقم زندگی كنم. من هیچ فایده ای نمی بینم كه به هیچ كجا بروم ، زیرا آنچه را كه شما در پی آن هستید، من یافته ام و آن را در درونم یافته ام. و شما در سراسر دنیا دنبال آن می گردید و پیدایش نخواهید كرد.برای تو، یقیناً به نظر می رسد كه اگر مجبور بودی در یك اتاق زندگی كنی، احساس بی حوصلگی می كردی، ولی تاجایی كه به من مربوط است، حتی فكر بیرون رفتن در من پیش نیامده است. من فقط چنان عمیقاً و چنان زیاد از خودم لذت می برم كه نمی توانم تصور كنم كه جایی وجود داشته باشد كه مرا بیش از آنچه كه هستم بسازد.من در تمام دنیا بوده ام.
من در میلیون ها خانه و هتل به سر برده ام... ولی این اهمیت ندارد، هركجا كه هستم، همیشه خودم هستم. و چون هرجا كه هستم مسرورم، آن مكان برایم سرورانگیز می شود. در كرتCrete یك خبرنگار یونانی از من پرسید ، زیرا او مرا در پوناPoona دیده بود، در اورگانOregon دیده بود و اینك در كرت با من مصاحبه می كرد ، "باگوان، چگونه همیشه ترتیبی می دهید كه در بهشت زندگی كنید؟"
گفتم، "مسئله ی یافتن بهشت نیست. مسئله ی حمل كردن آن در درون است، تا هركجا كه بروی در آنجا وجود داشته باشد. و اگر آن را در درونت نداشته باشی، نمی توانی آن را در هیچ كجای دیگر پیدا كنی. بهشت فقط در یك مكان وجود دارد و آن در درون تو است. ربطی به خانه ها و مكان ها ندارد. و اگر حوصله ات سر برود، این فقط یعنی كه تو امیدوار بودی آن را دراینجا پیداكنی و آن را پیدا نكرده ای پس كسل هستی و فكر می كنی به مكان دیگری بروی تا آن را بیابی.
در آنجا نیز آن را نمی یابی، پس باردیگر حوصله ات سر می رود و زندگی شروع می كند بیشتر و بیشتر كسالت آورشدن. همانطور كه پیر می شوی، زندگی یك كسالت محض sheer boredom می شود، زیرا شروع می كنی به درك این كه بهشت در هیچ كجا وجود ندارد. و معجزه این است: تو در تمام این مدت آن را در درونت حمل می كرده ای.
می توانی به كره ماه بروی، ولی به درون نخواهی رفت، نمی توانی آن را باور كنی: "درون من و بهشت؟ ناممكن است!" تو شرطی شده ای كه از خودت متنفر باشی، خودت را سرزنش كنی، خودت را رد كنی: "درون من؟ و بهشت؟"بنابراین از همان آغاز، ردشدن است. هرگز به درون نمی روی؟ فقط این را امتحان كن. من تو را باز نمی دارم....... اگر بهشت خودت را یافته باشی، هنوزهم می توانی به رستوران بروی، هنوزهم می توانی به سینما بروی، هنوز هم می توانی به قمارخانه بروی، ضرری ندارد. ولی درهیچ كجا احساس كسالت نخواهی كرد.در زندان آمریكا كه بودم، هر پنج زندانبان، یكی پس از دیگری، دیریازود حیرت می كردند كه من امور را به چه راحتی دریافت می كنم. و از من می پرسیدند، "به نظر نمی آید كه شما مختل شده باشید. آشكارا به نظر می رسد كه دولت می خواهد شما را تحقیر كند، ولی شما تحقیر نشده اید. كاملاً از آن لذت می برید."گفتم، "اهمیتی ندارد. من هرجا باشم خودم هستم ، در زندان یا در كاخ. من تغییر نمی كنم. فضای درونی من بی تغییر می ماند. هیچكس نمی تواند مرا تحقیر كند. هیچكس نمی تواند مرا رنجور سازد."
درواقع، درست عكس این رخ داد: وقتی كه از نخستین زندان بیرون آمدم ،جایی كه بیشتر از همه جا ماندم ،در چشمان زندانبان اشك جمع شده بود. و او گفت، "ما دلمان برایت تنگ می شود. دلم می خواست كه نزد ما می ماندی. تو تمام طعم این زندان را تغییر دادی." من در بخش بیمارستان بودم و بیشتر اوقات در اتاق پرستار یا در اتاق دكتر نشسته بودم. و تمام مقامات زندان می آمدند و سوال می پرسیدند. و سرپرستار به من گفت، "چنین چیزی هرگز قبلاً اتفاق نیفتاده است. این مقامات عالی رتبه، این مردمان گنده هرگز اینجا نمی آیند. هر ماه یكی دو دقیقه برای بازدید می آیند. و حالا روزی شش بار رییس زندان می آید، پزشكان می آیند، همه می آیند و همه مشكلات روحی دارند و شما اینجا را یك مدرسه كرده اید." یكی از پرستارها بسیار علاقمند بود، زیرا لیسانس خودش را در فلسفه گرفته بود و گفت، "این نخستین فرصت من است تا با كسی صحبت كنم كه مشكلات مرا درك می كند. من نمی توانم با هیچكس در این زندان صحبت كنم. من پس از گرفتن لیسانس خودم به اینجا ملحق شدم و یك پرستار شدم. من نه می توانم چیزهایی را كه می دانم برای اینها بگویم و نه می توانم از كسی سوال كنم."
او حتی برای تعطیلات هم بیرون نمی رفت و دایما نزد من می آمد. و آنان بسیار خوشحال بودند كه من سه روز تمام با آنان بودم... همیشه این را به یاد خواهند داشت. و آنان عكس های مرا از روزنامه ها می بریدند و از من امضا می گرفتند تا یادگاری نگه دارند. ولی من گفتم، "آیا با سایر زندانیان هم چنین می كنید؟"
گفتند، "ما نمی توانیم شما را به چشم یك زندانی نگاه كنیم. فقط می توانیم شما را به عنوان میهمان نگاه كنیم." مسئله این نیست كه كجا باشی. مسئله این است كه آیا خویش را می شناسی یا نه. اگر نشناسی، هر مكانی یك جهنم است و دیریا زود كسالت آغاز می شود. بنابراین با تغییر دادن مكان نمی توانی از بیحوصلگی و كسالت فرار كنی، همچون سایه تو را تعقیب خواهد كرد. فقط با تغییردادن آگاهی است كه از هرگونه امكان كسالت خلاص خواهی شد.این پرسش تو بود كه به یادم انداخت كه آری، من دوماه است كه بیرون نرفته ام. من حتی در موردش فكر هم نكرده بودم. من فقط می آیم تا شما را ببینم و با شما خوش باشم و سپس می روم و در اتاقم می مانم ، فقط با خودم. من نیازی ندارم كه چمدان یا كتاب ها را باز و بسته كنم. آن میمون مرده است!
اوشو