تبليغاتX
راه زندگی

راه زندگی

راه خدا و زندگی

بهشت و دوزخ در درون ماست

اگر كسی با خودش شادباشد، متمركز باشد، نیازی نیست به هیچ كجا برود، زیرا نمی توانی هیچ جایی را بهتر از وجود دورنی خودت پیدا كنی.
تمام رستوران ها، سینماها، قمارخانه ها مورد بازدید مردمانی بسیار بیچاره اند كه تماسشان را باخودشان ازدست داده اند. آنان نمی دانند كه در درونشان فضایی را دارند كه زیباترین و لذیذترین است.
البته هركس به من نگاه كند فكر می كند كه باید زندگی یكنواخت و كسل كننده ای باشد. من می توانم برای زندگانی های متعدد در اتاقم زندگی كنم. من هیچ فایده ای نمی بینم كه به هیچ كجا بروم  ، زیرا آنچه را كه شما در پی آن هستید، من یافته ام و آن را در درونم یافته ام. و شما در سراسر دنیا دنبال آن می گردید و پیدایش نخواهید كرد.برای تو، یقیناً به نظر می رسد كه اگر مجبور بودی در یك اتاق زندگی كنی، احساس بی حوصلگی می كردی، ولی تاجایی كه به من مربوط است، حتی فكر بیرون رفتن در من پیش نیامده است.
من فقط چنان عمیقاً و چنان زیاد از خودم لذت می برم كه نمی توانم تصور كنم كه جایی وجود داشته باشد كه مرا بیش از آنچه كه هستم بسازد.من در تمام دنیا بوده ام.

من در میلیون ها خانه و هتل به سر برده ام... ولی این اهمیت ندارد، هركجا كه هستم، همیشه خودم هستم. و چون هرجا كه هستم مسرورم، آن مكان برایم سرورانگیز می شود. در كرتCrete یك خبرنگار یونانی از من پرسید  ، زیرا او مرا در پوناPoona دیده بود، در اورگانOregon دیده بود و اینك در كرت با من مصاحبه می كرد  ، "باگوان، چگونه همیشه ترتیبی می دهید كه در بهشت زندگی كنید؟"
گفتم، "مسئله ی یافتن بهشت نیست. مسئله ی حمل كردن آن در درون است، تا هركجا كه بروی در آنجا وجود داشته باشد. و اگر آن را در درونت نداشته باشی، نمی توانی آن را در هیچ كجای دیگر پیدا كنی. بهشت فقط در یك مكان وجود دارد و آن در درون تو است. ربطی به خانه ها و مكان ها ندارد. و اگر حوصله ات سر برود، این فقط یعنی كه تو امیدوار بودی آن را دراینجا پیداكنی و آن را پیدا نكرده ای پس كسل هستی و فكر می كنی به مكان دیگری بروی تا آن را بیابی.
در آنجا نیز آن را نمی یابی، پس باردیگر حوصله ات سر می رود و زندگی شروع می كند بیشتر و بیشتر كسالت آورشدن. همانطور كه پیر می شوی، زندگی یك كسالت محض sheer boredom می شود، زیرا شروع می كنی به درك این كه بهشت در هیچ كجا وجود ندارد. و معجزه این است: تو در تمام این مدت آن را در درونت حمل می كرده ای.
می توانی به كره ماه بروی، ولی به درون نخواهی رفت، نمی توانی آن را باور كنی: "درون من و بهشت؟ ناممكن است!" تو شرطی شده ای كه از خودت متنفر باشی، خودت را سرزنش كنی، خودت را رد كنی: "درون من؟ و بهشت؟"بنابراین از همان آغاز، ردشدن است. هرگز به درون نمی روی؟ فقط این را امتحان كن. من تو را باز نمی دارم....... اگر بهشت خودت را یافته باشی، هنوزهم می توانی به رستوران بروی، هنوزهم می توانی به سینما بروی، هنوز هم می توانی به قمارخانه بروی، ضرری ندارد. ولی درهیچ كجا احساس كسالت نخواهی كرد.در زندان آمریكا كه بودم، هر پنج زندانبان، یكی پس از دیگری، دیریازود حیرت می كردند كه من امور را به چه راحتی دریافت می كنم. و از من می پرسیدند، "به نظر نمی آید كه شما مختل شده باشید. آشكارا به نظر می رسد كه دولت می خواهد شما را تحقیر كند، ولی شما تحقیر نشده اید. كاملاً از آن لذت می برید."گفتم، "اهمیتی ندارد. من هرجا باشم خودم هستم  ، در زندان یا در كاخ. من تغییر نمی كنم. فضای درونی من بی تغییر می ماند. هیچكس نمی تواند مرا تحقیر كند. هیچكس نمی تواند مرا رنجور سازد."
درواقع، درست عكس این رخ داد: وقتی كه از نخستین زندان بیرون آمدم  ،جایی كه بیشتر از همه جا ماندم  ،در چشمان زندانبان اشك جمع شده بود. و او گفت، "ما دلمان برایت تنگ می شود. دلم می خواست كه نزد ما می ماندی.  تو تمام طعم این زندان را تغییر دادی." من در بخش بیمارستان بودم و بیشتر اوقات در اتاق پرستار یا در اتاق دكتر نشسته بودم. و تمام مقامات زندان می آمدند و سوال می پرسیدند. و سرپرستار به من گفت، "چنین چیزی هرگز قبلاً اتفاق نیفتاده است. این مقامات عالی رتبه، این مردمان گنده هرگز اینجا نمی آیند. هر ماه یكی دو دقیقه برای بازدید می آیند. و حالا روزی شش بار رییس زندان می آید، پزشكان می آیند، همه می آیند و همه مشكلات روحی دارند و شما اینجا را یك مدرسه كرده اید." یكی از پرستارها بسیار علاقمند بود، زیرا لیسانس خودش را در فلسفه گرفته بود و گفت، "این نخستین فرصت من است تا با كسی صحبت كنم كه مشكلات مرا درك می كند. من نمی توانم با هیچكس در این زندان صحبت كنم. من پس از گرفتن لیسانس خودم به اینجا ملحق شدم و یك پرستار شدم. من نه می توانم چیزهایی را كه می دانم برای اینها بگویم و نه می توانم از كسی سوال كنم."
او حتی برای تعطیلات هم بیرون نمی رفت و دایما نزد من می آمد. و آنان بسیار خوشحال بودند كه من سه روز تمام با آنان بودم... همیشه این را به یاد خواهند داشت.  و آنان عكس های مرا از روزنامه ها می بریدند و از من امضا می گرفتند تا یادگاری نگه دارند. ولی من گفتم، "آیا با سایر زندانیان هم چنین می كنید؟"
گفتند، "ما نمی توانیم شما را به چشم یك زندانی نگاه كنیم.  فقط می توانیم شما را به عنوان میهمان نگاه كنیم." مسئله این نیست كه كجا باشی. مسئله این است كه آیا خویش را می شناسی یا نه.  اگر نشناسی، هر مكانی یك جهنم است و دیریا زود كسالت آغاز می شود. بنابراین با تغییر دادن مكان نمی توانی از بیحوصلگی و كسالت فرار كنی، همچون سایه تو را تعقیب خواهد كرد. فقط با تغییردادن آگاهی است كه از هرگونه امكان كسالت خلاص خواهی شد.این پرسش تو بود كه به یادم انداخت كه آری، من دوماه است كه بیرون نرفته ام. من حتی در موردش فكر هم نكرده بودم. من فقط می آیم تا شما را ببینم و با شما خوش باشم  و سپس می روم و در اتاقم می مانم  ، فقط با خودم. من نیازی ندارم كه چمدان یا كتاب ها را باز و بسته كنم. آن میمون مرده است!

اوشو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:32  توسط پویا پویا  | 

خواست خدا

هیچكس دشمن تو نیست، زیرا در برنامه الهی خواست خدا حمایت از توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:25  توسط پویا پویا  | 

«و این قصه زندگی آدم‌هاست»

او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی كوچك بود.

او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال توست.

سؤالت را بگیر و در دلت بكار و فراموش نكن كه این دانه‌ای ا‌ست كه آب و نور می‌خواهد.»

او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ریشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر

ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.

و او كه روزی تنها یك سؤال داشت؛ امروز درختی شد كه از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ تازه،

دردی تازه بود و هر باز كه ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد.

فرشته‌ها می‌ترسیدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند.

اما خدا می‌گفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری كه این درخت می‌آورد. معرفت است.

فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هر میوه‌ای

باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست. پس هر كه میوه‌ای را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌ای را كاشت.

«و این قصه زندگی آدم‌هاست» این را فرشته‌ای به فرشته‌ای دیگر گفت.
                                                                                                           «عرفان نظرآهاری»

آدمهای داستان زندگی ما


تا حالا به آمدن ها و رفتن های آدم های مختلف توی زندگی تون توجه کردید؟آدم هایی که با ورودشون به زندگی

ما می تونن آینده مون رو تحت تاثیر قرار بدن.من سعی می کنم که حواسم رو به این آمدن ها و رفتن ها جمع

کنم.می دونی این طوری فکر می کنم که هر کس برای انجام کاری یا حتی گفتن کلمه ای به زندگی من وارد می

شه.از زمان ورود اون رو تحت نظر دارم تا بدونم  وظیفه ای که بر گردن اونه چیه.همون طور که ما هم در زندگی

آدمها اطرافمون نقش آفرینی می کنیم.اگه بدونیم که شخصی برای چه چیزی وارد زندگی ما می شه یا می تونیم

مانع از خطر بشیم یا این که با درک درست و به موقع از اون اتفاق با سرعت بیشتری به سمت پیشرفت پیش بریم.

اشتباه نکنید.آدم ها به اندازه تجربه ای که برای من به ارمغان می یارن ارزش ندارن.من به اون ها با این دید نگاه

نمی کنم.اون ها بنا به نقشی که ایفا می کنن.یک استاد یک دوست یک همراه یک همسفر یا ...... جایگاه ویژه

ای توی قلبم دارن.آدم ها رو دوست دارم صاف و ساده بی آلایش بدون ریا سعی می کنم به اون ها محبت

کنم.حتی شده بایک لبخند.اما می دونید که افراد درک متفاوتی از این رفتار دارن و این تفاوت،رفتار هایی متفاوت

رو از جانب من برای اون ها به همراه داره. مهمتر از همه اینها، آدمها برای همدیگر یه استاد یا معلم هستند.مهم

انه که تو اینو بفهمی و برای خودت هضم شده باشه...پس همه ما اینجا هستیم در این دنیا تا آگاهی همدیگر را

تکمیل کنیم...پس دوست من....نگاهت به آدمهای اطرافت چگونه است؟؟؟ اگه خوب نیست بهتره تغییرش بدی حتی اگه اونها بد باشن......بیرون از اینجا سئوالات بسیار زیادی هست که بشر حتی به یکی از اونها پاسخ نداده ،بعضی از پاسخ هاش هم تبدیل شده به پرسش؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط پویا پویا  | 

زبان روح

                                       

سلام....ممنونم از دوستانی که به این وب لاگ سر زدند و نظراتشونو بیان کردند.موهبتهای الهی و برکت خدا همراهتان باد...


قسمتی از مطالب مهم کتاب زبان روح اثر هارولد کلمپ رو آماده کردم.امیدوارم هر کس بهتر و بهتر خودشو بشناسه.... 

بخش اول


هماهنگی           

روح یک ذره از خداست که با نعمت تخیل خلاق متبرک شده است و به وسیله ی آن برای هر مشکلی راه حلی می یابد...بسیاری از مواقع بخشش و سخاوت روح الهی را از دست می دهیم زیرا آنرا طلب نمی کنیم.ما فقط می نشینیم و منتظر می شویم تا انچه را که طلب می کنیم در زندگی مان اتفاق بیفتد،در حالی که اگر در خواست کنیم ممکن است آن را دریافت کنیم.خواستن خدا ، خواستن خوشبختی  واقعی است

ما روح هستیم

                                                          
این زندگی برای روح فرصتی است تا ازهر طریق که می تواند تجربیاتی ارزشمند کسب کند. تعالی،تجربیاتی سازنده ،نوعی که از طریق آن بتوانیم راهی برای خدمت به زندگی بیابیم. افکار اشیا هستندو مهم است که افکارمان طبیعتی معنوی داشته باشند. همینطور که در معنویت رشد می کنید باید همه ی جنبه های زندگیتان پیشرفت کند. گاهی مواقع ممکن است روح الهی بسیار ظریف عمل کند.فقط اشاره ای کند.یک احساس که چگونه باید عمل کنید ،چه کاری باید انجام دهید.پیش کدام دندان پزشک بروید یک چیز کاملا زمینی و عادی. روح الهی درهر لحظه به خصوص راهی  برای انجام دادن آنچه دقیقا برای هرکس درست است دارد  
وقتی در حال تصمیم گیری در باره ی موضوعی خاص هستید  به چیزی ورای سود حاصله توجه کنید. به این توجه کنید که به چه قیمتی آن چیز را می خواهید به دست اورید. وقتی به نظر میرسد کاری درست از پیش نمی رود،به جای انکه در دیگران و خودتان دنبال مقصر بگردیدبه دنبال دریافت درسی باشید که در درون آن برای شما نهفته است. یاد بگیرید که ببخشید بدون انکه هرگز به پاداش ان فکر کنید.این است  راهی  که از طریق آن می توان به گنج های  بهشت دست یافت. 

هر گاه درباره  کاری شک دارید از خود بپرسید

آیا این کار لازم است؟ آیا از روی مهربانی است؟ ... آیا این کار درست( صحیح ) است؟

همینطور می توانید از خود بپرسید : اگر انگیزه ام فقط عشق بود چکار می کردم ؟

قبل از آنکه بتوانید زندگی تان را بهبود بخشید و میزانی برای خوشبختی بدست آورید باید یاد بگیرید هر روز کاری را فقط از روی عشق خالص انجام دهید . یعنی در مقابل انجام آن هیچ چیز طلب نکنید .نه تشکر و نه خوشحالی... این فرصت را با دقت انتخاب کنید. سپس کار بخشیدن چیزی از خود به دیگران را با تمام قلبتان انجام دهید...

زمین مدرسه ای است که در آن روح از نظر معنوی به بلوغ می رسد. وقتی تحصیلات روح کامل شد خودش باید تصمیم بگیرد که چه چیزهایی متعلق به قلمرو ازلی و ابدی حقیقت است و چه چیزهایی تنها سایه ای از حقیقت می باشد. حتی اگر یک زندگی یکنواخت دارید می توانید آنرا به یک ماجرا تبدیل کنید. ما اینرا به خودمان مدیون هستیم که در هر کاری که می کنیم ; به تمامی زندگی کنیم و انگیزه این کار باید از درون بیاید.

اگر نميتواني درخت باشي ، بوته باش.اگر نميتواني بوته اي باشي ،علف کوچکي باش و چشم انداز کنار شاه راهي را شادمانه تر کن.اگر نميتواني نهنگ باشي ،فقط يک ماهي کوچک باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه .همه ما را ناخدا که نميکنند ، ملوان هم ميتوان بود.در اين دنيا براي همه ما کاري هست  کارهاي بزرگ و کارهاي کمي کوچکتر و آنچه وظيفه ماست چندان دور از دسترس نيست.اگر نميتواني شاهراه باشي ، کوره راه باش.اگر نميتواني خورشيد باشي ، ستاره باش با بردن و باختن اندازه ات نميگيرند هر آنچه که هستي بهترينش باش!

برکت باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 14:55  توسط پویا پویا  | 

مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه ، قدم می زنه

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه

مرد برای هضم دلتنگی هاش 


گریه نمی کنه ، قدم می زنه


گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

یک ماجرای تلخ ناگزیرم
یک کهکشونم ولی بی ستاره
یک قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب رو داره


اگر یکی باشه من رو بفهمه

براش غرورم رو به هم می زنم


گریه که سهله ، زیر چتر شونش


تا آخر دنیا قدم می زنم

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش 
گریه نمی کنه ، قدم می زنه

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه ا
ینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
 

حامد عسکری



 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:40  توسط پویا پویا  | 

تو هماني كه مي انديشي

کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم. 

مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش س
خن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
 

توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:10  توسط پویا پویا  | 

" مارگوت بیکل "

گاهی شرایط 

بی درمانٌ و چاره به نظر می رسند!  

آن فرشته که در کنار توست را

از یاد نبر!

صد چهره دارد

هزاران نام!
 برخیز

قدم بردار!

به فرشته یی که در کنار توست،

اعتماد کن !


 
 " مارگوت بیکل
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:6  توسط پویا پویا  | 

نقطه ضعف = نقطه قوت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.

 پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. 


در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دست نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است."

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:57  توسط پویا پویا  | 

حال را زندگی کن، بی‌حسرت دیروز، بی‌اندیشه فردا.

انسانی باش، از آن دست که زندگی را به اصالت معنای آن عزیز می‌دارد، که به انجام هر کاری بر می‌شود و اوقات را به شکوه تباه نمی‌کند، به آرزویی خام، که ای کاش زمانه دیگر بود. زندگی را به اشتیاق طلب کن و هر چه را از آن فراچنگ تواند آمد. دلواپسی را حذر کن و اضطراب را که ملازم بی‌چون آن است. و حال را زندگی کن، بی‌حسرت دیروز، بی‌اندیشه فردا. به تجربه‌های تازه دست برآور و به راه‌های ناشناخته قدم بگذار. به استقلال و استحکام، رها باش. بندهای توقع و انتظار را بگسل و آزادی خویش را دریاب و برای آنان که عزیز می‌داری طلب کن تا عنان انتخاب را در دست خود گیرند و راه زندگی را به اراده گام‌های خویش در‌نوردند. خندیدن را بیاموز و خنداندن را. خویشتن را آن‌چنان که هستی بپذیر، بی‌گلایه و بی‌شکایت و گیتی را به طبیعت خویش عزیز‌دار. به جهان روی کن، به طبیعت و به جستجوی آن‌چه اصیل است و با طراوت. در رفتار دیگران به فراست نظر کن و در کردار خویش. به اطاعت هیچ هراسی، سر به‌راهی مگذار و به کاری در آمیز که زندگی دیگران را حلاوتی ارمغان کند یا دست کم آن را آسان‌تر سازد و تحمل‌پذیر. به جسم خویش مهربانی کن و درستکار باش. خلاق باش. زندگانی را دوست بدار و تمامی حرکت و خروشی را که در آن موج می‌زند. بی‌محابا کنجکاوی کن و پیوسته بر آن باش که در هر لحظه عمر بیشتر بیاموزی. از شکست مهراس، بلکه قدمش را عزیز‌دار. توفیق انسان بودن را با پیروزی در هیچ کاری برابر مکن. دیگران را چنان‌که هستند بپذیر و به دگرگون ساختن حوادث متغیری که دوست نمی‌داری،خویشتن را سرگرم کن. در همگان به چشم انسان نظر کن و هیچکس را به اعتبار، بالاتر از خویش منشان. به‌شتاب در پی خوشبختی متاز، زندگانی کن چنان‌که باید، تا که خوشبختی پاداش تو باشد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:45  توسط پویا پویا  | 

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم . شغلم را دوستانم را ، زندگی ام را. به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كر.د . او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی . فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای كافی دادم . دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نكردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع امید نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كرد . خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم . هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی ! از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم . در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه که بنوانی.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:31  توسط پویا پویا  |