تبليغاتX
راه زندگی

راه زندگی

راه خدا و زندگی

هـم‌اکنــون از زنــدگـی لــذت ببــریــد

مردم نگران فرا رسیدن روز قیامت هستند، اما از طرفی دیگر، نیازمند برتری‌جویی، استیلا بر دیگران، و به یغما بردن حاصل تلاش سایرین هستند. به‌گمان من، هنگامی که این نیاز از وجود انسان رخت بربندد، روز قیامت فرا می‌رسد، یعنی هنگامی که در قلب هر انسانی آرامش و صفا برقرار است. فکر نمی‌کنم دلیلی وجود داشته باشد که پیش از اینکه آدمی مشکـلات خـود را حل کنـد، عمــر زمیــن بـه پـایـان بـرسـد. ترس مانع می‌گردد که ما از زندگی لذت ببریم. در عصر مسیح، حواریون گمان می‌کردند روز قیامت به زودی فرا می‌رسد. این باور تا دویست سال حاکم بود. به همین دلیل این همه افراد جان باختند آنها دلیلی برای زنده ماندن نداشتند. پولس رسول می‌گفت، "مرگ رستـگـاری است". در تمام طول آن قرون، مردم نگران روز واپسین بودند، و به دلیل همین وحشت، زندگی خود را کـامـلاً بـه هـدر مـی‌دادنـد. چـه دلیـلـی بـرای ایـن‌کـار وجـود دارد؟ زندگی کنید و به‌جای ترسیدن از خداوند، به‌ آن عشق بورزید. این است پیام این عصر، پیام حقیـقت بــرای تمــام اعصـــار. بـا عشـق بـه خـداونـد زنـدگـی کنیـد، زیـرا بـدین وسیـلـه بـه فـردی بـرتـر تبــدیــل مــی‌شـویــد. تنهــا راه بــرتــری همیـن است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:31  توسط پویا پویا 

سرزمین‌های دور ــ پال توئیچل_ سوگماد

« تـو هـرگـز نخـواهـی تـوانست از طـریـق اعتقـادات و خـوانـده‌هـا و مطـالعـات، سـوگمـاد را بیـابـی. آن مقـام مـاوراء طبیـعت اعتقـادات است، هیـچ‌کـس نخـواهـد تـوانست جستجـوی آن را به طـریـق درسـت بـه انجـام رسـانـد مگــر اینکــه ابتـدا دریــافتــه بـاشـد کـه [ آن ] کجــا یـافـت مـی‌شـود.

« سـوگمـاد فـراتـر از این جهـان حـواس اسـت، مـاوراء جهـانـی کـه در آن تـا بـه ابـد مـی‌خـورنـد، مـی‌نـوشنـد، و کـلام بـی‌معنــا ســر هـم مـی‌کننـد، جهـانـی آکنـده از سـایـه‌هـای کـاذب و خــودپــرستــی‌هــا.

« آن مقـام مـاوراء کتـاب‌هـاسـت، مـاوراء اعتقـادنـامـه‌هـا مـی‌بـاشـد، و فـراسـوی افتـخـارات پـوچ این دنیــا. این شنـاختـی اسـت کـه از سـوگمــاد درون هـر فـرد بـه‌وقـوع مـی‌پیــونـدد.

« یـک فـرد ممکن اسـت بـه تمـام مسـاجـد و کلیسـا‌هـای این جهـان ایمــان داشتــه بــاشــد؛ او ممکن است در سـر خـود دانـش مکتـوب همـهٔ کتـاب‌هـای مقـدّسـه را حمـل کنـد؛ او ممکـن اسـت در همــهٔ رودهـای مقـدّس جهـان غسـل تعمیــد کـرده بــاشـد، ــــ امـا او هنــوز هیـچ‌‌گـونـه دریـافتـی از سـوگمـاد درون خـویش نـدارد، و مـن بـه جـرأت او را در مقـام مقـایسـه، همتـای خـدانشنـاس‌تـریـن افــراد محسـوب مـی‌کنـم. و او، کـه هـرگـز قـدم بـه مسجـد و کلیسـا نگـذاشتـه؛ هـرگـز هیـچ‌گـونـه آداب اعتقـادی بـه‌جـا نیــآورده؛ امـا اگـر درون خـویـش، سـوگمـاد را دریــافتــه بـاشــد، بـه جـایـگاهـی بــرده مـی‌شــود کـه مـاوراء نفـس‌ پـرستـی‌هـای این جهـانـی اسـت، مـی‌خـواهـی او را یـک خـدامـرد بخـوان، یـا قـدّیـس، یـا هـرچـه میـل مـی‌کنــی.

« اضـافـه مـی‌کنـم ایـن بسیـار نیکـوسـت کـه آدمـی در مسجـد و کلیسـا تـولـد یـابـد، امـا زشـت اسـت اگـر او همـان‌جـا بمیـرد. درسـت اسـت کـه هـر فـردی در صـورت طفـل متـولـد مـی‌شـود، امـا درسـت نیـست کـه یـک طفـل بـاقـی بمـانـد. کلیسـاهـا و مسـاجـد و تشـریفـات و آدابشـان هنـگامـی عمـل‌کـرد دارنـد کـه بشـر دوران طفـولیـت مـذهبـی و اعتقـادی خـود را طـی مـی‌کنـد؛ امـا هنـگامـی کـه طفـلی بـه مـراحـل رشـد مـی‌رسـد، بـایـد این پـوستـه را؛ یـا پـوستـهٔ مسجـد و کلیسـا را، و یـا غــلاف کــودکـانـهٔ خـویـش را، بشکافـد و از آن خـلاص شـود.

سرزمین‌های دور ــ پال توئیچل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:28  توسط پویا پویا 

وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزامش مي شد.و حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
-"
بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟
"
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت
.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟
"
پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟
"
پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟
"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:23  توسط پویا پویا  | 

قورباغه

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها
 به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال
 جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو
قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي
خواهيد مرد .
 دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش
برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد .
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد
و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال
تلاش مي کرد .
 بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد
و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه
قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
 معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه
 فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:15  توسط پویا پویا  | 

فرصتهاي زندگي

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در

 آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت

 تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و

گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم

از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

 مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

 در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو

عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي،

گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو

از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد.

باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي

نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد،

آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه،

 بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد

و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

 براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که

 تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست

به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

 زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش

 ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که

بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن

(معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)،

اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

 براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:10  توسط پویا پویا  | 

کوله پشتی مسافر

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛

 و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌

 گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌

 گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

 مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

 او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌

گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛

 جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

 مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله،

 بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌

گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.

 اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود،

 جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر

 از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و

گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

 درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.

 و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:3  توسط پویا پویا  | 

روز قسمت

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.
 
خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.
 
شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد
 
 زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.
 
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
 
يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.
 
يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
 
 در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد
 
 وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.
 
نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي
 
ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.
 
تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.
 
 نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.
 
حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
 
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي
 
 و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد
 
 که اين کرم کوچک بهترين را خواست.
 
زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:59  توسط پویا پویا  | 

پیله ابریشم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .

 شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن

 از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

 ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد

 که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

 آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند

و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش

 ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.

 آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

 او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود

 و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد .

 در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد .

و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا

 براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود

 تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

 اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم

 فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم

 و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:51  توسط پویا پویا  | 

خدای من .......

خدای من .......
گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم


گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟


گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو بازگفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:34  توسط پویا پویا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:32  توسط پویا پویا  | 

تنهایی

آموزگار نیستم       

تا ترا بیاموزم چگونه دوست بداری

ماهیان به آموزنده ای نیازمند نمی شوند

تا بیاموزند چگونه شنا کنند

و گنجشکان به آموزنده ای نیازمند نمی شوند

تا بیاموزند چگونه پرواز کنند

پس، به تنهایی شنا

و به تنهایی پرواز کن

که عشق را کتابی نیست

و بزرگترین عشاق تاریخ

خواندن نمی دانستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:31  توسط پویا پویا  | 

ذهن ما باغچه ایست

ذهن ما باغچه ایست
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از برداشتن هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراموش نشود
بی گل آرایی ذهن
هرگز
ادم
آدم
نشود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:19  توسط پویا پویا  | 

خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

از خدا پرسیدم:

خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جوب داد:

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط پویا پویا  | 

برای خاکسپاری خطای دوستانت

همیشه قبرستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:17  توسط پویا پویا  | 

دنیایی بساز نه با دنیا بساز

دنیا بیرحم و زود گذر است.هیچ بردنی سهل نیست چه بسا برای بردن بارها و بارها باید تاوان گزافی به باختن بپردازیم .حال آنکه شاید بردنی هم در کار نباشد....

اینگونه است دنیای ما، اگر آنگونه که او میخواهد بچرخیم شاید طبق خواسته ما نباشد.پس دنیایی بساز نه با دنیا بساز.دنیایی که دروغ عادت و بی وفایی قانون آن نشود...

هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت.چشمهایتان را باز کنید و به جلو حرکت کنید حتی اگر تلاشتان بی ثمر باشد بهتر از آنست که ساکن باشید...

به یاد داشته باشید آنچه که درکفه ترازو برای دیگران می گذارید در کفه دیگر آن برای خود بگذارید....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:13  توسط پویا پویا  | 

در تند باد زمانه

 

هنگامی که با تند باد حوادث

 

جهان

دست به گریبانی

و با سر سختی طوفان زندگی

در نبرد ،

تا می توانی ایستادگی کن

ولی آنگه که

نه پای رفتنت ماند

و نه تاب ایستادن ،

بنشین و صبر کن

و بدان که :

توفان های زندگی را هم

دورانی ست

و تند باد های زمانه را زمانی .

می گذرد ،

و می گذراند ت که برخیزی .

مهم این است که تو

برای برخاستن مهیا باشی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:46  توسط پویا پویا