تبليغاتX
راه زندگی

راه زندگی

راه خدا و زندگی

غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع کن

 خداوند فرمود .......

در دستانم دو جعبه دارم :
• که خدا آنها را به من هدیه داده است .

او به من گفت :

غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع کن .

من نیز چنین کردم و

غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادیهایم را در جعبه طلایی !

با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد

اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد !

در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است !!!

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند ؟!

خداوند لبخندی زد و گفت : غمهای تو این جا هستند ، نزد من !

از او پرسیدم : خدایا ،‌ چرا این جعبه ها را به من دادی ؟

چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟

و خدا فرمود :

بنده ی عزیزم ، جعبه ی طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را

بدانی و جعبه سیاه ، تا غمهایت را رها کنی !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:57  توسط پویا پویا 

در افسانه ای آمده است

در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای در زمین به او نمی رسد.از همان دم که از لانه ی خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد.آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند.و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیرپا می گذارد.آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود.همه ی عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوندو خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند.آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد. بر گرفته از کتاب پرنده خارزار
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط پویا پویا 

طعم اسرارآميز عسل روي زبان

مردي در جنگل مي دود، تلاش دارد از شيري فرار كند كه در تعقيب اوست. به پرتگاهي مي رسد. راهي براي رفتن وجود ندارد، پس مي ايستد. براي يك لحظه نمي داند چه كند. به پايين نگاه مي كند، يك دره و پرتگاه بسيار عميق و بي انتهاست. اگر بپرد، رفته است. ولي با اين وجود يك امكان برايش هست ، معجزات رخ مي دهند.

پس او عميق تر به پايين نگاه مي كند و مي بيند كه دو شير ديگر نيز ايستاده و به بالا نگاه مي كنند. پس آن امكان تمام است.

شير نزديك مي شود، غرش مي كند: مرد مي تواند صداي غرش او را بشنود. تنها امكان فرار او اين است كه از ريشه هاي درختي كه لب پرتگاه است آويزان شود. او نه مي تواند پايين بپرد و نه مي تواند آنجا لب پرتگاه بايستد، پس به ريشه ي آن درخت آويزان مي شود. ريشه ها بسيار شكننده هستند و او مي ترسد كه هر لحظه شكسته شوند.

نه تنها اين، بلكه شبي بسيار سرد است و دست هايش چنان سرد شده كه مي ترسد شايد نتواند براي مدت زياد آويزان بماند. ريشه ها در دستانش ليز مي خورند. دست هايش يخ زده اند. مرگ قطعي است. مرگ هرلحظه در آنجاست.

سپس به بالا نگاه مي كند: دو موش مشغول جويدن ريشه هاي آن درخت هستند. يكي از موش ها سفيد است و ديگري سياه، نماد روز و شب، نماد زمان. زمان از دست مي رود و آن دو موش مشغول جويدن ريشه ها هستند و واقعاً كارشان را عالي انجام مي دهند آن ها تقريباً به آخرش رسيده اند، نزديك است كه تمامش را بجوند ، شب شده و موش ها نيز بايد استراحت كنند، بنابراين با شتاب تمامش مي كنند. هرلحظه ريشه از تنه جدا خواهد شد. مرد بارديگر به بالا نگاه مي كند و در آنجا كندوي عسلي هست كه از آن عسل مي چكد. همه چيز را از ياد مي برد و مي كوشد قطره اي از آن عسل را به زبانش بگيرد و موفق مي شود. و آن طعم واقعاً شيرين است!

حالا اين تمثيل معاني زياد دارد.

يك شير از گذشته مي آمده و دوشير در آينده منتظر هستند، زمان به سرعت مي گذرد، مرگ همچون هميشه بسيار نزديك است، آن دو موش ريشه ي خود زندگي را قطع مي كنند. ولي اگر بتواني در زمان حال زندگي كني، آن طعمي واقعاً شيرين است!
واقعاً زيباست.

آن مرد در لحظه زندگي كرد و همه چيز را فراموش كرد. در آن لحظه مرگي وجود نداشت، شيري وجود نداشت، زمان نبود، هيچ چيز وجود نداشت ، فقط آن طعم اسرارآميز عسل روي زبانش.

 راه زندگي كردن همين است، اين تنها راه زندگي كردن است ، وگرنه زندگي نخواهي كرد. هر لحظه.... اوضاع چنين است.

تو آن شخصي هستي كه از آن ريشه ي درخت آويزاني و مرگ از هر طرف دربرت گرفته است و زمان از دست مي رود. هرلحظه به مرگ فرو مي افتي و ناپديد مي شوي.

حالا چه بايد كرد؟ نگران گذشته باشي؟ نگران آينده باشي؟ نگران مرگ باشي؟
نگران زمان باشي؟ يا از لحظه لذت ببري؟

به فردافكر نكردن يعني به اين لحظه اجازه دادن تا قطره اي عسل شيرين روي زبانت شود.

 با وجودي كه مرگ وجود دارد، زندگي زيباست.

باوجودي كه گذشته زياد خوب نبود و كسي از آينده چيزي نمي داند، اميد بستن به آن مايه ي نااميدي است، ولي اين لحظه زيباست. بگذار قطره اي عسل روي زبانت شود.

 همين لحظه بسيار زيباست. چه چيزي كسر است؟ در همين لحظه باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:1  توسط پویا پویا 

راز خوشبختی

 راز خوشبختی
 
تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.
مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»
جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.
خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»
مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.
خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»
 
 بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:4  توسط پویا پویا