تبليغاتX
راه زندگی

راه زندگی

راه خدا و زندگی

فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:27  توسط پویا پویا  | 

چقدر خوبه که خودمون رو دست کم نگیریم

یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها
می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع
کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد
وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد. مورچه به باد گفت:«ای
باد تو چقدر زور داری» باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای
شهر، راهم را سد نمی کردند». مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر
دارید.»برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.» مورچه
گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.» شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه
مرا دستگیر نمی کرد.» مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.» قوه قضاییه
گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.» مورچه گفت:« ای جراید
شما چقدر زور دارید.» جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد
نبود.» مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.» وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور
داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.» نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.» مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.» مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.» بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند » مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری» آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم» مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری» دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم» مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری» کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم»
مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به
مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت و
برد به لانه اش!

چقدر خوبه که خودمون رو دست کم نگیریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:24  توسط پویا پویا  | 

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:21  توسط پویا پویا  | 

حرف و كلمه و زمان رونقي نداشت

صبح بود. ابرها هنوز نيامده بودند. رودخانه‌اي زيبا بالاي افق موج مي‌زد. خورشيد گيسوان طلايي‌اش را روي شانه‌هايش ريخته بود. من منتظر پاره آب‌هايي بودم كه دفترم را تر كنند.

نامت را از يك سيب سرخ پرسيدم، درهاي آسمان گشوده شد. كهكشان‌ها، بهشت‌ها و ملكوت به رنگ تو بودند.

من از زمين فاصله گرفتم. سال‌ها و فرسنگ‌ها از اين قفس خاكي دور شدم. با هر نفس دورتر و دورتر. آنقدر بالا رفتم كه درياها را قطره‌اي بيش نمي‌ديدم و زمين گردويي كوچك و معلق در فضاي هستي بود.

سبك شده بودم. بال نداشتم، اما سرخوش و سبكبار پرواز مي‌كردم و به همه جا سر مي‌زدم. به جبرئيل سلام كردم و از ستاره‌ها گذشتم. غرق لذتي باشكوه شدم.

عطرهايي به مشامم مي‌خورد كه پيش از اين هرگز نبوييده بودم. صداهايي به گوشم مي‌رسيد كه در زمين هرگز نشنيده بودم. درخت‌ها عاطفه داشتند و مرا در آغوش مي‌گرفتند. همه جا پنجره بود، نور بود، نور، نور، نور و هر لحظه فرصتي تازه براي تماشا.

همه چيز و همه جا ديدني بود. حرف و كلمه و زمان رونقي نداشت. فقط بايد نگاه مي‌كردي، مي‌بوييدي و موسيقي ازل را كه آرام آرام جاري بود، مي‌شنيدي. من در بين اين همه شور و هياهوي اعجاب‌انگيز فقط به دنبال تو مي‌گشتم، فقط، فقط، فقط. از همه سراغ تو را مي‌گرفتم.

سرم را بلند كردم. آسمان هنوز ادامه داشت. انگار در پايين‌ترين نقطه آفرينش ايستاده بودم. ناگهان كسي مرا از زمين صدا زد. احساس كردم به سرعت نور به طرف خاك سقوط مي‌كنم. درياها و كوه‌ها و بيابان‌ها بزرگ و بزرگتر مي‌شدند و سرانجام من مثل يك ذره سرگردان به زمين افتادم.

به خودم نگاه كردم. طور ديگري شده بودم. به جاي دل، قطعه‌اي از خورشيد در قفسه سينه‌ام مي‌تپيد و مي‌درخشيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:18  توسط پویا پویا  | 

آدم با ارزشی هستیم.

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که

می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:14  توسط پویا پویا  | 

نيكي و بدي يك چهره دارند

 

لئوناردو داوينچي براي كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل شد . او بايد براي تصوير خوبي ، مسيح و براي تصوير بدي ، يهودا ( كه از ياران مسيح بود اما در شام آخر از دشمنان وي شد ) را مي كشيد . براي كشيدن مسيح ، دنبال چهره مي گشت ، تا اين كه در مهماني همسرايي ( آواز ) به چهره جواني برخورد كه زيبا بود و خوبي در چهره اش موج مي زد .

لئوناردو سريع چهره جوان را الگو برداري كرد و مسيح را كشيد . مدتي گذشت ، تابلو تقريبا تمام شده بود ، اما چهره يهودا پيدا نشده بود . مسئول كليسا به لئوناردو گفت ، بايد سريع تر تابلو را تمام كند ، اما 3 سال طول كشيد تا لئوناردو توانست چهره يهودا را پيدا كند . او در گوشه اي از خيابان به جواني مست و مدهوش برخورد كه بي تقوايي و بي ايماني در چهره اش موج مي زد . جوان را آوردند . چهره را الگو برداري كرد و يهودا را هم كشيد . وقتي كار تمام شد ، جوان را كه مستي اش رفع شده بود ، آوردند تا تابلو را ببيند . جوان با ديدن تابلو گفت : چقدر اين تابلو برايم آشناست . گفتند چطور ! گفت : 3 سال پيش قبل از اين كه همه چيزم را از دست بدهم در گروه اركستر مشغول فعاليت بودم كه نقاشي معروف آمد و تصوير مسيح را از چهره من الگو گرفت ، ولي حالا.........................

آري اين داستان نشان دهنده آن است كه نيكي و بدي يك چهره دارند ، فقط بستگي به اين دارد كه كداميك سر راه انسان قرار بگيرند و چهره خود را نشان دهند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:11  توسط پویا پویا  | 

بعضی وقتها بچه ها آدم بزرگارو شرمنده می کنن...

مادر با چهره اي خسته در حاليکه کيسه هاي خريد تو دستش عرق کرده بود,وارد خونه شد.که علي دويد جلو پاش و گفت:"مامان!مامان!رضا,اون مو قعيکه تو بيرون بودي ,و بابا داشت تلفن حرف مي زد ومن تو حياط بازي مي کردم ,با ماژيکاش روي ديوار پذيرايي که تازه رنگش کرده بودين,نقاشي کشيد"....
مادر با عصبانيت وارد اتاق رضا شد و رضا رو ديد که از ترس مثل موش زبر تختش قايم شده,.مادر فرياد کشيد:"تو پسر خيلي بدي هستي!"و ماژيکاشو توي سطل آشغال انداخت...
چند لحظه بعد مادر وارد اتاق پذيرايي شد و روي ديوار اون قلب قرمز بزرگي رو ديد که توش نوشته شده بود,"مامان جونم دوست دارم".مادر در حاليکه اشک ميريخت وارد آشپزخانه شد و چند دقيقه بعد با يک قاب چوبي وارد اتاق پذيرايي شد....و اون قاب هنوز که هنوزه زينت بخشه اتاقه
بعضی وقتها بچه ها آدم بزرگارو شرمنده می کنن...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:6  توسط پویا پویا 

دردهاي من

دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
‹‹چامه وچكامه››نيستند
تا به ‹‹رشته سخن››درآورم
نعره نيستند
تا ز‹‹ناي جان››برآورم
دردهاي من نهفتني
دردهاي من نگفتني
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:49  توسط پویا پویا 

معانی گلها

گل رز: عشق بی ریا، زیبایی، شجاعت، احترام، تبریک، دوستت دارم، پاکی و معصومیت، راز، اشتیاق، آرزو، شوق
گل داوودی: حقیقت، تو دوست فوق العاده ای هستی
گل نیلوفر آبی: حقیقت
گل نرگس: غرور، خودبینی
گل بنفشه: اندیشه های ناگفته، سفر، سفر بخیر، پاکدامنی، فروتنی
گل سوسن سفید: دوشیزگی، پاکی
گل اقاقیا: عشق پاک، عشق پنهانی
گل اطلسی: شرم، ازدواج فرخنده
گل پامچال: بدون تو قادر به زندگی کردن نیستم
گل قاصدک: وفاداری، خوشبختی، صداقت، پیام آور عشق
گل پیچک: عشق، صداقت، وفاداری
گل نسترن: آرزو، همدلی، دوستم داشته باش

گل یاسمن: شادی، شیرینی، دلپذیری، وقار
گل رز ماری: یادآوری، خاطرات، یادگاری
گل آلاله: زرق و برق
گل آفتابگردان: ستایش، غرور، پرستش
گل مریم: لذت
گل گلایل: ستایش، صداقت، به من فرصت بده
گل زنبق: اندوه، تاسف

گل کاملیا سفید: تودر خور پرستشی
گل میخک: شیفنگی، عشق زن، ستایش، بله
گل قاصدک: وفاداری، خوشبختی، صداقت، پیام آور عشق
گل پیچک: عشق، صداقت، وفاداری
گل نسترن: آرزو، همدلی، دوستم داشته باش
گل لاله: عاشق تمام عیار، باورم کن
گل ارکیده: عشق، زیبایی
گل نرگس زرد: احترام، جوانمردی، تا زمانی که تو در کنار من هستی خورشید بر من خواهد تابید

گل بگونیا: هشدار
گل کاکتوس: پایداری، استقامت
گل کاملیا صورتی: در آرزوی تو هستم
گل کاملیا قرمز: عشق تو همچون آتشی در قلب من است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:43  توسط پویا پویا 

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:14  توسط پویا پویا 

آنجه را که دوست داري بدست آور

آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باشي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط پویا پویا 

حکايت های ملا نصر الدين

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟

 

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید

 


داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

 

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!

 

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:15  توسط پویا پویا 

داستان صداقت

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:9  توسط پویا پویا 

از خدا خواستم ...

از خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:0  توسط پویا پویا 

بهتر زندگي كنيم افلاطون ميگويد :

بهتر زندگي كنيم
 
افلاطون ميگويد :‌ زندگي‌اي كه آن را بررسي نكرده باشيد ارزش زيستن ندارد. حقيقت اين است كه هيچ هديه‌اي ارزشمندتر از اين نيست كه راهي براي شناخت خود حقيقي پيدا كرد. همواره بزرگترين عجايب، اعجازها و شگفتي‌ها در درون خود ما اتفاق مي‌افتد كه منتظرند خود را بر ما آشكار سازند. و اينچنين حالتي روشنگري‌هاي عميق و كم نظيري را همراه انسان مي‌سازد .
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:57  توسط پویا پویا 

خود را بشناس تا ديگران را بشناسي.

خود را بشناس تا ديگران را بشناسي.
تو هماني كه ميانديشي
.
هميشه به داشتههايت توجه كن نه به آنهائي كه نداري
.
مشكلات مثل بادكنك هرچه بادش كني بزرگتر ميشود
.
در هرشرايطي تو دوست داشتني هستي خود را دوست بدار
.
بايد باغ ذهن را هر روز وجين كنيم
.
اگر خودت را عوض كني زندگي عوض ميشود
.
مشکل با راهحل ميآيد ولي هميشه مامشكل را ميبينيم نه راه حل را
.
خوشبختي مهمان است هر زمان دعوتش كنيم به خانه ما ميآيد
.
وقتي خودمان را باور نداريم چگونه انتظار داريم كه ديگران ما را باور داشته باشند
.
دركولهبارت چه داري؟

چشمانت را بازكن. ديدنيها را ببين خودت را رها كن، زمان سپري ميشود.
چه آموختهاي، چه كردهاي؟

فکرت چگونهاست، تورا به كجا ميبرد؟
به گذشته يا به آينده؟
گذشتهات به توچه آموخت و از آن چه كولهباري براي آيندهداري؟
حال را فراموش كردهاي!! براي چه؟
بالش كوچك راحتي را زير فكر خستهات بگذار و به داشتههايت توجه كن آنقدر به افكارت خيره شدهاي كه چشمانت درد گرفته. چشمانت را ببند و به كولهبارت سري بزن. دفتر زيبائي را كه درآن هست بردار و بازكن، صفحههائي كه درهم هستند و هركدام بارنگهاي مختلف نوشته شدهاند خبر از گذشتهات ميدهند هرچه جلوتر ميروي نوشتهها واضح‌تر شدهاند آنها نمايانگر آموختههايت هست.
صفحههاي بعدي زمان حال را نشان ميدهند كه هنوز تعداد زيادي منتظر پر شدن از روزهايت هستند، پس از آن صفحات به خوبي استفاده كن و آنها را بنویس و جايش صفحههاي آخر دفتر ميباشد كه چندتائي از آنها نوشته شده
.
و آن برنامهنويسي آيندهات ميباشند كه با ايمان و اميد به آن برنامهها از خواب بيدار ميشوي و روزت را شروع ميكني
.
پس از گذشته ات بياموز، در حال زندگي كن و براي آيندهات برنامهريزي كن.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:55  توسط پویا پویا 

My love

My love.....No voice but your voic could charm me so sweetly.. No smile but your smile could could light my whole day...No arms but your arms worm me completely...No love but your love could thrill me this way
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:37  توسط پویا پویا