تبليغاتX
راه زندگی

راه زندگی

راه خدا و زندگی

تجربه کن تنهايی مرا

    تنها نمی بایست شنيد آنرا که ديگران گويند  ...  

 

 بايد که گوش فرا داد آواي خويشتن را ... 

 نه انبوه مردمان ...

 و نه بستگان ...

هرگز تو را صلاح کار نمي دانند ...

 و تو تنهايي که مي داني  ...

 کاري دشوار در پيش است ...

گفته ها را کناري بايد نهاد ...

  بايد که تجربه کرد خويشتن را  ...

 آري گوش فرا دار ...

 من تنهايم با * او* ...!!!

 تو نیز تجربه کن ...

تجربه کن تنهايی مرا ....

 رفیق نیمه را نباش..

 بايد که تو نيز تنها باشي با  * او*...!!!

بركت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط پویا پویا  | 

این ما هستیم که انتخاب می کنیم که یا اتفاق خوب باشد یا بد .

وقایع به خودی خود خوب یا بد نیستند این ما هستیم که انتخاب می کنیم که یا اتفاق خوب باشد یا بد .

داستان پیر مردی که اسبش فرار کرد را به یاد دارید؟ مردم به اوگفتند که خیلی بد شانس است اما او گفت از کجا می دانید این واقعه بد شانسی است ؟

چند روز بعد اسبش با یک اسب وحشی زیبا برگشت و همه به او گفتند تو خوش شانس هستی اما او باز هم گفت از کجا می دانید ؟

پسرش سوار اسب وحشی شد و افتاد و پایش شکست و باز مردم گفتند که بد شانس است و پیر مرد دو باره همان جواب را تکرار کرد . چند روز بعد ارتش برای سرباز گیری به آن شهر آمد و همه جوانان را برد بجز فرزند پا شکسته پیر مرد را و باز همسایه ها آمدند و گفتند که تو خوش شانس هستی و .............

شاید در ذهن ما کلا این گونه جا افتاده که سختی و از دست دادن یعنی بد شانسی و در این صورت ما باید ناراحت شویم و راحتی و به دست آوردن یعنی خوش شانسی و خوش بختی و در این صورت باید خوشحال شویم .

مثال های زیادی می توان زد .اما در کل به این دقت کنید که چگونه برداشت های ما از قضایا و اتفاقات مستقیما روی احساس ما اثر می گذارند .

نکته مهم این است که هر اتفاقی و موقعیتی یک واقعیت است اما برداشت ما ازآن یک انتخاب است .

می توانیم برداشتی مثبت داشته باشیم و یا برداشتی منفی

ما می توانیم  بر این عادت غلبه کنیم که نا خوداگاه و به صورت خود کار مشکلات و سختی ها و اتفاقات نا مطلوب را برچسب بد بزنیم  . حد اقل می توانیم بی طرف بمانیم و ببینیم عاقبت کار چه می شود .

و بهتر آن است که حتی سختی ها و بد شانسی ها را نیز خیر و صلا ح بدانیم و معتقد شویم که گاه یک اتفاق به ظاهر بد می تواند ما را به مسیر بهتری هدایت کند یا جلو اتفاقات بد تر را بگیرد .

پس اگر افسرده یا ناراحت و ناراضی و یا عصبانی و ناخوشنود هستیم . اگر احساس خوشبختی نمی کنیم اگر حس اعتماد به نفس در ما وجود ندارد و ده ها اگر دیگر ریشه آن را باید در تصاویر ذهنی و باورهای خود جستجو کنیم نه در اتفاقات یا موقعیت های بیرونی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:3  توسط پویا پویا  | 

انسانهای بزرگ

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون

بر این باورند که یا راهی خواهند یافت

یا راهی خواهند ساخت .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط پویا پویا  | 

آنکه شنید ، آنکه نشنید...

آنکه شنید ، آنکه نشنید...    

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.

    
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. 
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...    

 ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.      

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.     

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: 

 عزیزم ، شام چی داریم؟  جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:  عزیزم شام چی داریم؟
و همسرش گفت:    

 مگه کری؟!  برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ      

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...      

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط پویا پویا  | 

سه پرسش حیاتی

 

سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت
:
_
پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند
.
پيشکار گفت
:
_
اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت
.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد
:
1_
بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد
.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد
.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند
.

                                     ******************************
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد
.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت
:
_
اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم
.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه  نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد
.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت
:
_
حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم
.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد
:
_
من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگردم
.

                                      
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت
:
_
مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد
.
سلطان با تعجب پرسيد
:
_
چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد
:

                                     *********************************
_
شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد
!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند
.


سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد
.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت
:


_
اما شما جواب هاي خود را گرفتيد
!
پادشاه با تعجب پرسيد
:
_
کي؟ چگونه؟
_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود
.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود.

به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد.

مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:53  توسط پویا پویا  | 

حل مسئله به دو روش امريكايي و روسي

حل مسئله به دو روش امريكايي و روسي

 

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند.

  (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.)

براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودكاري طراحي‌كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

  روسي‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند:    

آنها از مداد استفاده كردند!

     اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛    تمركز روي مشكل يا تمركز روي راه‌حل. مشكل نوشتن در فضا و راه‌حل نوشتن در فضا با خودكار.

    ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

   البته قطعا برای روسها ۱۲ سال طول نکشیده تا متوجه شوند با مداد می توان در فضا نوشت  و حتما امریکایی ها هم خیلی زود تر از آن ۱۲ سال متوجه شده اند که با مداد هم می توان در فضا نوشت و باز هم البته تلاش برای حل مشکل منجر به اختراعی بهتر و مفید تر شده اما اگر از یک دید گاه دیگر به این داستان نگاه کنیم نکته آن را که در آخر داستان هم گفته شده است در خواهیم یافت .... یعنی به جای تمرکز بر مشکل بر خواسته ی خود تمر کز کنیم

  در کل تمر کز ما بر هر چه باشد به همان سمت و سو کشیده می شویم تمر کز بیش از حد نیاز بر مشکلات  ما را بیشتر و بیشتر در گیر آنها خواهد کرد و عدم توجه و صرف احساس نسبت به مشکلات و ناملایمات کم کم آنها را مثل گیاهانی که نور و آب دریافت نمی کنند خشک خواهد کرد .

 البته برای حل یک مسئله باید صورت مسئله را هم در نظر گرفت اما این بدان معنی نیست که ما احساسات خود را نیز درگیر صورت مسئله کنیم و غم و غصه مشکلات خود و جهان را بخوریم . ما صرفا مشکل را بر رسی می کنیم و سپس از کنار آن گذشته و به سراغ راه حل می رویم و تمر کز خود را روی هدف و خواسته خود می گذاریم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط پویا پویا  | 

مولانا شعري داره كه تعبير آزادش اينه :

مولانا شعري داره كه تعبير آزادش اينه :

قصه اي طنز آلود كه دزدي صداي ضربه هاي كلنگش به ديوار مغازه رو همانند نغمه سازي مي داند كه صدايش صبح فردا شنيده خواهد شد !

اما در لايه هاي دروني داستان ، اسراري نهفته كه شنيدن و درك آن ها تازگي هاي غير قابل وصفي به روح انسان مي بخشد . حضرت مولانا در قالب اين تمثيل از سارقان بزرگ و بي نشاني به نام انديشه صحبت مي كند و انديشه هاي بد را به دزداني شب رو تشبيه مي كند كه پاكي هاي فكري و دارايي هاي ارزشمند وجود آدمي را آرام آرام به يغما مي برند ، به گونه اي كه صاحب اموال غارت شده ، نه امروز بلكه در فرداهاي زندگي متوجه اين سرقت بزرگ خواهد شد . در حالي كه ديگر هيچ كاري جز حسرت و تآسف از دستش ساخته نيست !                                                                                                          

در واقع حضرت مولانا مي خواهد بگويد : اي انسان ، افكاري كه امروز به ذهن تو خطور مي كند ، سازنده حالات و اعمال تو در فرداهاي زندگي ات خواهد بود !

پس ساز تويي!

نوازنده تويي!

نغمه هم تويي!

چنان چه هم اينك ، هيچ آواز دلنشيني از تو به گوش نمي رسد مقصر تويي!هيچ انسان ديگري حتي سرنوشت هم ، در بد آهنگي يا خوش آهنگي نغمه هاي زندگي ات نقشي ندارد !جايگاهي كه اكنون در آن قرار گرفته اي ، شرايطي كه امروز گرفتارش هستي ، همه و همه محصولي مستقيم از انديشه هاي ديروز تو هستند !                                                                                                                          

روشنايي يا ظلمت ،

بيراهه يا مقصد،

فقر يا ثروت ،..

راهي است كه خودت طي كرده اي ! افكار شادي بخش ، بال هاي پرواز انسانند ، به همين دليل است كه كودكان تا اين اندازه خوش نوا ، سعاتمند و سبك بالند ! توالي انديشه هاي خوب ، زيبا و شادي بخش ، بي هيچ ترديدي نقشه گنج تو هستند . در حالي كه تداوم انديشه هاي بد ، بيراهه هايي هستند كه ناگزير جز به ناكامي ، حسرت و كسالت ختم نخواهد شد .

همواره به خاطر بسپار:

همچنان كه آب ها

به سمت گودال ها سرازير مي شوند

عشق ، زيبايي و حقيقت نيز

به سمت شادي ها در حركنتد !

اين قانون طبيعت است.

حتي يك نمونه بر خلاف آنرا نمي توان شاهد بود، اين نكته آشكار تر از روز است كه : گودال ها نيازي به جستجوي آب ندارند ! بلكه ماهيت آب به گونه ايست كه جز به سمت آ نها جاري نمي شود . رابطه ثروت ،عشق ، سعادت و حقيقت نيز با انديشه هاي شاد همين گونه است .تعجب مي كنيد اگر بدانيد با تمام علاقه اي كه ما به خوشبختي و ثروت داريم و هر لحظه تشنه تر از پيش به انتظارش نشسته ايم ، خودمان با انديشه هاي خود ، بزرگترين موانع را براي سرازير شدن عشق و ثروت و رويارويي با حقيقت دست و پا مي كنيم !!!                                                                                                                         

بسياري از انديشه هاي ما در تمام طول عمرمان ،بي آنكه خود نيز بدانيم همانند تلي از خاك ، آبگير هاي درونمان را پر مي كنند !

پس به ياد داشته باش كه:

انديشه هاي بد

بر خلاف راهزنان ديگر

قصدشان برداشتن چيزي نيست !

بلكه مي آيند تا به ظاهر ،

هدايايي نيز تقديم كنند !!!

آنها هميشه با دستاني پر

به سراغ خلوتگاه ما مي آيند !

 زيرا آنچه در وجود انسان ارزشمند و قابل سرقت است تنها فضاي خالي درون اوست

فضاي خالي ايكه هم چون گودالي عميق

باران عشق را به سمت خود جذب مي كند !

انديشه هاي بد

به سراغ سكوت ما مي آيند سكوتي كه از طريق آن مي توانيم

آواز خداوند را بشنويم .

زماني كه درون تو پر از غوغا باشد

صداي خداوند شنيده نمي شود

طبيعت خالي از غوغاست

به همين دليل تا اين اندازه زيبا

غني و سعاتمند است !

و حضور خداوند را در خود منعكس مي سازد .

انديشه هاي بد سارقان اين سكوتند

چرا كه غير از اين فضاي تهي

و خالياي درون

انسان چيزي براي از دست دادن ندارد !  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط پویا پویا  | 

فراموش مکن تا باران نباشد

فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط پویا پویا  | 

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود

 

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را  می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درهامی‌شكنند و  دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته،  غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا وناپایداری‌اش  می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با ا ین آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت:« بهتر است سكوت كنی و  آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدبینی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری

 قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.

 سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من!

پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

 جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشاو اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ 

دل نبستن سخت‌ترین و  قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ

 جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند.

و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند 

آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

http://appollo.blogfa.com/post-33.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:42  توسط پویا پویا