تبليغاتX
راه زندگی

راه زندگی

راه خدا و زندگی

حال را زندگی کن، بی‌حسرت دیروز، بی‌اندیشه فردا.

انسانی باش، از آن دست که زندگی را به اصالت معنای آن عزیز می‌دارد، که به انجام هر کاری بر می‌شود و اوقات را به شکوه تباه نمی‌کند، به آرزویی خام، که ای کاش زمانه دیگر بود. زندگی را به اشتیاق طلب کن و هر چه را از آن فراچنگ تواند آمد. دلواپسی را حذر کن و اضطراب را که ملازم بی‌چون آن است. و حال را زندگی کن، بی‌حسرت دیروز، بی‌اندیشه فردا. به تجربه‌های تازه دست برآور و به راه‌های ناشناخته قدم بگذار. به استقلال و استحکام، رها باش. بندهای توقع و انتظار را بگسل و آزادی خویش را دریاب و برای آنان که عزیز می‌داری طلب کن تا عنان انتخاب را در دست خود گیرند و راه زندگی را به اراده گام‌های خویش در‌نوردند. خندیدن را بیاموز و خنداندن را. خویشتن را آن‌چنان که هستی بپذیر، بی‌گلایه و بی‌شکایت و گیتی را به طبیعت خویش عزیز‌دار. به جهان روی کن، به طبیعت و به جستجوی آن‌چه اصیل است و با طراوت. در رفتار دیگران به فراست نظر کن و در کردار خویش. به اطاعت هیچ هراسی، سر به‌راهی مگذار و به کاری در آمیز که زندگی دیگران را حلاوتی ارمغان کند یا دست کم آن را آسان‌تر سازد و تحمل‌پذیر. به جسم خویش مهربانی کن و درستکار باش. خلاق باش. زندگانی را دوست بدار و تمامی حرکت و خروشی را که در آن موج می‌زند. بی‌محابا کنجکاوی کن و پیوسته بر آن باش که در هر لحظه عمر بیشتر بیاموزی. از شکست مهراس، بلکه قدمش را عزیز‌دار. توفیق انسان بودن را با پیروزی در هیچ کاری برابر مکن. دیگران را چنان‌که هستند بپذیر و به دگرگون ساختن حوادث متغیری که دوست نمی‌داری،خویشتن را سرگرم کن. در همگان به چشم انسان نظر کن و هیچکس را به اعتبار، بالاتر از خویش منشان. به‌شتاب در پی خوشبختی متاز، زندگانی کن چنان‌که باید، تا که خوشبختی پاداش تو باشد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:45  توسط پویا پویا  | 

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم . شغلم را دوستانم را ، زندگی ام را. به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كر.د . او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی . فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای كافی دادم . دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نكردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع امید نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كرد . خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم . هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی ! از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم . در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه که بنوانی.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:31  توسط پویا پویا  | 

جرات داشت با دیگران متفاوت باشد،

آیا اکنون دقیقا می دانی کجایی؟ در شهری،کنار مردم دیگری،و در این لحظه،به احتمال زیاد،افراد زیادی،در قلب خود همان امیدها و نومیدی هایی را پناه داده اند که تو داده ای. جلوتر برویم:تو ذره ای میکروسکوپی،بر سطح یک کره ای.این کره به دور خود می گردد، و خود،در کنار میلیون ها کره ی دیگر،در گوشه ای از کهکشان است. این کهکشان،بخشی از چیزی است که کیهان نام دارد،که پر از توده های ستاره ای است.هیچ کس نمی داند آن چه کیهان می نامند،کجا آغاز می شود و کجا پایان می گیرد. با این وجود،تو بزرگی؛بجنگ،تلاش کن،بیش تر بکوش،رویا داشته باش،به خاطر عشق شادی کن یا اندوهگین شو.اگر زنده نباشی،کار دنیا لنگ می شود. ما حق داریم یگانه باشیم.و داستان ما هم همین را می گوید: نجاری با همکارانش،در جست و جوی موارد اولیه ی کار،در ایالت کی سفر می کردند.درخت عظیمی را دیدند.اگر پنج مرد دست به دست هم می دادند،نمی توانستند دورش را بگیرند،و آن قدر بلند بود که نوکش به ابرها می رسید. استاد نجار گفت:«وقت مان را تلف نکنیم،قطع کردنش زحمت زیادی می برد،اگر بخواهیم با آن قایق بسازیم،آن قدر سنگین می شود که غرق می شود.اگر بخواهیم با آن سقفی بسازیم،دیوارهای خانه تحمل وزنش را نخواهند داشت.» همه به راه افتادند،یکی از کارآموزها گفت: - «درخت به این بزرگی،به هیچ دردی نمی خورد!» استاد نجار گفت:«اشتباه می کنی.او سرنوشت خودش را دارد.اگر مثه بقیه بود،قطعش کرده بودیم.اما جرات داشت با دیگران متفاوت باشد،برای همین،زمان درازی،نیرومند و سرافراز،زنده می ماند.» برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:2  توسط پویا پویا  | 

آرامش

با نویسنده ی ونزوئلایی،دولسه روخاس،در کافه ای در بوئنوس آیرس بودم.در مورد آرامش صحبت می کردم که از قلب انسان بسیار دور شده است.بعد دولسه داستان زیر را برایم تعریف کرد. پادشاهی جزیره ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل،آرامش را تصویر کند.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.آن تابلوها،تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب،رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند،رنگین کمان در آسمان،و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد،اما سرانجام فقط دو تابلو را انتخاب کرد. اولی،تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوه های عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید،و اگر دقیق نگاه می کردند،در گوشه ی چپ دریاچه،خانه ی کوچکی قرار داشت،پنجره اش باز بود،دود از دودکش آن برمی خواست،که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوه ها را نمایش می داد.اما کوه ها ناهموار بود،قله ها تیز و دندانه ای بود.آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود،و ابرها آبستن آذرخش،تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند،هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد،در بریدگی صخره ای شوم،جوجه ی پرنده ای را می دید.آن جا،در میان غرش وحشیانه ی توفان،جوجه گنجشکی،آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش،تابلو دوم است.بعد توضیح داد: - «آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا،بی مشکل،بی کار سخت یافت می شود،چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت،آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.» برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:56  توسط پویا پویا  | 

داستان پندآموز

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:41  توسط پویا پویا  | 

آورده اند که :

آورده اند که : آورده اند که در ازمنه جدید زوجی به سرخوشی زندگی آغاز کردندی. پس چندماهی که گذشت چندی از دوستان به رسم دوستی به دیدنشان آمدند و شیرینی و کادو آوردند به رسم مبارک بادی. چون میهمانان برفتند آن زوج با سرور و شادی در ظرف شیرینی گشودند و یافتند دو کیلویی شیرینی تر که دیدنش شکمنواز بود و بوییندنش شامه نواز. زن غصه بکرد که ما دوتن بیشتر نبوده و دو کیلو مارا زیاد باشد و باید اندیشه کرد در مصرف آن که ما را قند و کلسترول حاصل آید و قبل آن وزن زیاد و شکم برآمده. مرد گفت غصه مدار که من این شیرینیها در یخچال گذارم و هر صبح با شیر بخورم - جایگزین صبحانه- و مرا خللی نرسد که من شیرینی تر و شیر بسیار دوست میدارم. باری شب خسبیدندی و روز به سرکار رفتندی و بدین‌سان دو شبانه روز گذشت. عصر سوم چون زن به خانه شد به دیدار همسایه رفت که از خویشان نزدیک بود. پس بنشستند به مصاحبت مشغول و بسیار گل گفتند و شنفتندی. تا که صاحبخانه عزم به آوردن چای کرد. زن چون چای بدید گفت این چای با شیرینی خوش باشد و ما را درخانه شیرینی تری است بغایت خوشمزه که اگر دیر بماند کهنه گردد و از دهن بیفتد. باش تا آورم با هم خوریم که دوستان نشستن و چای و شیرینی خوردن دسته جمعی را از جان دوست تر دارند. دوان به خانه شد و قوطی شیرینی از یخچال ربود و به نزد همسایه بازگشت. چون عزم خوردن کردندی درظرف شیرینی بگشودند و دیدند آنچه نباید. آه از نهاد برآمد که قوطی پر بود از کاغذهای خالی مانده شیرینی. این داستان بگفتم که تو را پند دهم که زندگی زناشویی نه به مانند دوران مجردی است که غذا به یخچال بماند به سالی خورشیدی. گر سهم خویش نستانی به وقت خویش، سهم تو بستانند و خورند در ثانیه ای. شعر: آن ظرف خالی و این چای خشک بین تا بشنوی زقصه من پند پر گهر گر حق خویش نگیری به وقت خویش لب تشنه باز بمانی کنار بحر
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:32  توسط پویا پویا  | 

ندای روح...

نداي روح ....قسمتی از کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه اثر پال توئیچل بيدهاي مجنون دستهاي سبز و پربرگ خود را در آبهاي رودخانه غسل مي دادند. تار عنكبوتها مانند وصله هاي سفيدي، بر روي شاخه هاي باريك و طويلش خيمه هاي نمناك زده بودند؛ و آن رودخانه، هميشه آن رودخانه كه در زير پاهايش جاري بود. او به آن خيره شد و انديشيد كه اين همان رودخانه ارجمند است، با آن صداي سوت ها و جلا جل چرخهاي لنج ها كه در درون او بيان حال احساسي دلچسب مي كرد. ربازارتارز انگشت قهوه اي رنگش را در آب گل آلود فرو كرد، و به جوينده نگاه كرد. او گفت “ مي تواني تصورش را بكني كه زندگي بيش از اين نيست كه در اين لحظه؟ هنگامي كه الگوي هاي عشق و لذت بدورن جهانت مي شتابند تا آنرا تهي بيابند؟ “ من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام. لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين چنين خالي يافته اي. در نيمه هاي عميق شب برخاسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني، و به صداي نجواي باد در لابلاي شاخه هاي درختان. گوش فرادهي، اما ذهنت از پندار خدا، خدائي هنوز تنها، لبريز. “ تو هميشه مي دانستي كه اينجا، در اين جهان سات گوروئي هست براي تو، شايد گدائي، راهبي، مردي دولتمند يا پا برلب گور، يا زني كه با افسون كلام عشق ترا تسخير و وادار مي كرد تا از هر چيز دست بشوئي و ندائي را جان نهي كه از فراسوي آتش، از پس ديوار سنگي، از آنسوي كوهها، دشتها، فلاتها و درياها تو را بسوي من فرا مي خواند؛ به سوي استاد. “ آيا اين افكار تو بود يا خيالي كه تو را بر آن مي داشت هميشه گوش به اين نغمه زيبا بسپاري؟ برخي مي گويند كه آن نداي روح است، و در آن زمان تو حاضر شدي دست برداري و فديه را تقديم كني. “ تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش در آويزي، يا آنكه بتو احساس شعفي را عرضه كند كه حس كني، نفس بعدي، دم آخر است. و آرزو كني با تجربه اي از بركت محض مرگ را بجان بخري. “ آنگاه بسوي من عزم كردي، و من به تو اين را خواهم گفتن. من خويش تو هستم. نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسارها مي آيد. در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي برگرفته، و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي، من آن دردي ام كه در دل تو است. من ناله آن كودكم كه در تنهائي شب مادش را مي خواند، من بي كسي سالخورگانم. “ نداي من آن آرزوست دريافتن خداوند. لكن هنگاميكه قرين حقيقي ات را بيابي، كه بخش متمم خويش من است، خويش مقدس، آرزو برآورده شده، چون از آن هنگام سفر دور و درازت به ارتفاعات خدائي آغاز مي شود. “ تو داري بزرگترين چشم داشت هر روحي را بر مي آوري كه در كالبدي در اين جهان متجلي مي شود، و آن را به طريق عشق به جا مي آوري. چون عشق تنها نيرو و اصيل ترين نيرو در تمام كائنات است. اين چنين تو چون گل كوزه گري ميشوي در دستان من، و اين را تسليم گويند، چون من امور هستي تو را در تمام طبقات بدست مي گيرم، اين حقيقتاً دستان من هستند. “ ابتدا بايد اشتياقي سهمناك وجودت را برانگيزد كه خويش را به قدرت من تسليم كني. اين مي بايد آنچنان آرزوئي بزرگ باشد كه از بهرش خواب و خوراك نداشته باشي. چون آرزوي گرسنه اي براي خوراك، يا تشنه اي براي آب. آنطور كه شخصي كه در حال خفگي است، نفسي را آرزو مي كند، بايد كه جز آن اشتياق فكر ديگري در سر نباشد. “ تو را چه هراس از اينكه تنت در جامه اي مندرس پوشيده يا معده ات از خوراك خالي باشد، اگر من عهده دار تو، ذهن تو و جسم تو باشم؟ تو بايد از همه چيز خالي شوي تا عشق خويش را به من عرضه كني، و من به تو زندگي خواهم بخشيد. “ تو سر به ديوار كوفته اي؛ تمام شبهاي دراز بي وقفه فرياد بركشيده اي؛ تمنا كرده اي كه خدا بيايد، اما اين همه مرا بسوي تو نياورد. چون فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو شوم. “ زيرا من خداوندم، روح تو و ذهن تو"! جوينده به حيرت گوش فراداد.....
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:0  توسط پویا پویا  |